نمیدونم از کجا شروع کنم؟؟؟؟

چند روزه فکر کردم چه طور عظمت سفرمو به روی کاغذ بیارم!

اما نشد!!

 

4شنبه بعد از 9ساعت در راه بودن و رفتن به حرم امام خمینی و بستن بیعت

به

 

بیت امام عزیزم و نائب بر حق امام زمان رسیدیم و

بعد از 2ساعت گشتن به داخل بیت رفتیم....

پایین جا نبود وقتی رفتم طبقه ی بالا

نمیدونم از کجا لیاقت پیدا کردم که مستقیما روبه رو صندلی که حضرت آقا قرار بود بنشینند نشستم!!!

 

خدایا!یعنی دیدن روی عالم به این واضحی !

ممنون خدای خوبم.

 

ابتدای مجلس دانش آموزی آمد و شعری خواند ک دلم را تا ته سوزاند!

مفهومی میگم:

منم عمارتون آقا!!!!!!

اعتماد به نفسو دیدید!نزدیک بود همون جا داد بزنم اگه فقط یکیمون عمار بود

وضع اینطور نبود؟؟؟؟

خودمو کنترل کردم!

نوبت به شعارا رسید!

با تمام وجودم فریاد زدم:

خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست!

آقا وارد شدند....

قلبی برایم نمانده بود...

چه حسی....

نائب امام زمانم شرمنده ام...

 

همه باز فریاد زدند

ای رهبر آزاده آماده ایم آماده....

وای

وای

اگر آماده بودیم که:

اختلاس به آن عظمتی میشد؟

نصرتی و شیث آن کار قبیح را می کردند؟

بی بی سی به همان راحتی نشستی میگرفت و مهدویت و اصل انتظار را می کوباند؟

سبک زندگیمان استکباری بود؟

دانشگاه ها غربی بودند؟

وضعیت عفاف اینگونه بود و آما طلاق سرسام آور؟

و......

میخواستم فریاد زنم که رهبرم من لیاقت ندارم و نمیتوان به خود جسارت دهم  بگویم آماده ام

اما

اما حاضرم تا آخر قطره ی خونم را بدهم

وای که فقط شور بودند!!!

ایکاش معرفتمان به اندازه ی شورمان بود.....

اشک امانم را برید...

امامم خطاب به ما فرمودند:

فرزندانم....

اما در کل حرفهایشان لبخندی ندیدم و غم بزرگی یافتم در فرمایشاتشان....

ای پسر فاطمه !حلالم کن و برایم دعا کنید!

دیگر طاقت ماندن در کالبد خاکیم را ندارم!!!!

دیگر نمیخواهم بمانم....

 

ای خدا!!!!!!!!!!!!!!! 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سفری به سوی نور


تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱٤ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.