هوالجمیل

 

به4محل از توابع شهرستان رود بار برای دیدار همرزم4ساله ی دانشجوییم آمدم....

اتوبوسی که  درآن سوار بودم ترکیبی جالب از مسافران را داشت:

خانواده ای 4نفره خیلی مذهبی(حداقل در ظاهر)

زن و مرد مسنی که برای زیارت آمده بودن

فامیل هایی که آنان هم مذهبی بودند

و خانواده ای پرجمعیت،از خاله و عمو گرفته تا مامانو بابا......

در کنار بنده مادری از همین خانواده با فرزند 2ساله شیرین زبانش حضور داشت؛

طبق معمول خواب بودم یا با این خانم حرف میزدم و با فرزندش بازی؛در حین بازی متوجه شدم:

مردمک چشمان کودک،تسبیح محبوب مرا(یادگاری از سمیرا که خیلی دوسش داشت)نشانه گرفته است!!!!!!!!!!!!!!

با خود گفتم:چه کنم ؟چه نکنم؟

یافتم؛

دستم را در کیف خود کردم و با هیجان تسبیح دیگری را برایش آوردم و کلی از آن تعریف کردم،

(به به به فکرم)مدتی با آن سرگرم بود،اما انگار چشمانش فقط با تسبیح من سیراب میشد و گویی میزان وابستگی مرا به تسبیح(دنیا)

می سنجید،من که اسیر و وابسته خود را یاتم و برای سرپوشی بر روی خصلتم:

گوشیم را بهش دادم و آهنگ برایش گذاشتم:

سخنان کودک با امام زمان(کلی خوشش آمد)و مولودی امام رضا توانستم فکرش را از روی تسبیحم بردارم(هورا)

مادرش آهنگ ها را از من خواست؛من نیز سو استفاده گر ،مداحی های تاثیرگذارم به او دادم،

(جالب بود بعد شنیدن قسمتی از مداحی ها اشک از چشمانش جاری شد.....)

اینبار دیگر تسبیح را از مقابل دیدگانش پنهان نمودم.....

 

رسیدم به پل تتکابن(نه تنکابن)،مکانی در بزرگراه و منتاظر دوستم ماندم:

آخر بزرگراه جای انتظار کشیدن است،آنهم برای یک دختر....

(اما به قول یکی از دوستان:هیچ کس به دختر تو گونی کار نداره)

اما به قول خودم:

گویی هاله ی نوری اطرافم را احاطه کرده بود؛ به نحوی که بدچشمان از دیدنش کور و خوش چشمان ...به علت کمبود این قشر در بزرگراه کلماتی نیافتم(کلا این تیکه مزاح بود)

 

همرزمم آمد و با هم به سمت یکی از زیباترین نقاط گیلان رهسپار شدیم.

و چه خوش موقع حضور یافتم:

زیرا برادر گرامیشان ،نماینده ولی فقیه در سیریش نیز حضور داشت،

به خا نه شان رسیدیم:

خانه ای سرشار از صمیمیت،مهربانی ،هیجان ناشی از حضور کودکان در هر سن.....

 

از ابتدا دیدار همرزمم؛بغضی را در گلویم احساس می کردم و هر چه بیشتر با هم حرف می زدیم ،وسعت می گرفت و

روحم نمی خواست دگر در کالبد جسمم باشد،

با هم به سمت امام زاده ای زیبا در بالای کوه رفتیم و در آنجا:

من گفتم گفتم و گفتم و دوستم شنید و شنید و شنید و بغضم دیگر توانایی ماندن در گلویم را نداشت،

و چشمانم توانایی نگه داشتن ،شبنم های ناشی از درد رو دغدغه را نداشت....

و حرف دوستم در پایان ،قوت قلبی بود بر دل زخمیه من برای عدم وحدت...:

وقتی به جایی رسیدی،به همه میگم:این دوستم بودا

وقتی پیشم هستی بهت میگم:

دوستتما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ممنون عزیزم.

 

شب به علت میلاد محبوبمان به مسجدشان رفتیم؛وقتی رفتیم خود را در مسجدی کوچک یافتم که صمیمیت مسجدیانش رنگ و بویی دیگر به آن می داد.......

با دخترکانی ساده دل آشنا شدیم که گویی هر کدام به دنبال گمشده ای میگشتن ،که  هر کدام با انتخابشان می توانند به عرش روند و بعضی ها به فرش........ به ما نیز بر می گردد که چه کنیم تا نقشی در جهت اوج رفتن آنها داشته باشیم.

 

من پر از علامت سوال بودم و موقعیت مناسب بازگشت از محل دوستمان تا رستم آباد را غنیمت شمردم برای تبدیلشان به نقطه.

کلی استفاده نمودم و چیزهای زیادی از این عالم آموختم اما زبانم قاصر و کلماتم بی هویت است در بیانشان اما

این جمله ای که اشاره میکنم مرا کلی در گیر نمود با خود:

جمله ی کلیدی در برخورد با سایرین:همه تونو دوست دارم..

دیگه اون زمون گذشت که با عقل و منطق صحبت می کردیم

الان همه قلبشون نیاز به مرهم داره و

باید بفهمن که خاطرخواشونی همین بعدش که به قلبشون راه پیدا کردی ،می تونی وارد وادیه عقل شی.......

 

مطمئنا در پستی دیگر به سایر گفته های ایشان می پردازم،چه کنم خیلی از خود گذشته ام(من مره قربان«به زبان رشتی یعنی قربونه خودم برم)

بعد از خداحافظی به سمت رشت آمدم و در راه به خیلی چیزها فکر کردم(وای دروغ شد به جمله ی :همتونو دوست دارم )

فکر کردم......

بعد از انجام کارم در رشت و دیدار سایر دوستانم و بحث هایی که جایش نیست بگویم.....

به تنکابن بازگشتم.

 

خداوندا!سپاسگذارم از سفر پربارم.

 

دوستانم!دوستتان دارم.

 

همرزمانم !به همرزم بودن با شما مفتخرم و

در آخر:

خداوندا!یاریمان کن که بمانیم در خطت و در راهت ثابت قدم باشیم

و شهادت در راهت را نصیبمان کن ،حکیممان بدار

تا سرباز باشیم و یار.

 

تمام.

 

راستی دوست عزیز و همرزمم!بازم میگم دست ماست.

فشاری که به حاج......آوردن ،از طرف نهاد بود....

نهادی که دست ماست.....

این میشه عدم وحدت....................


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سفرنامه پایانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٤ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.