هوالمحبوب

 

به جمکران رفتیم.....

 

نمی دانم چرا؟

ولی انگار،قلبم ،روحم ، زودتر از جسمم به آنجا رسیده بود!

 

در راه یادم آمد!

بهمن ماه را! اردو جنوب89بسیج دانشجویی دانشگاه گیلان را!چه هفته ی پرشوری!قلب

یادم آمد اروند کنار را!با خروشش؛طغیانش و باران شدیدش، گویی شب عملیات را تداعی می نمود !

یادم آمد شلمچه را!می شنیدم صدای غربت فرزندان زهرا(س) را که خطاب به ما می گفتند:

چرا آرمان های ما را به فراموشی سپردید؟

چرا انتقام سیلی مادرمان را نمی گیرید؟

چرا امر به معروف کردنتان و نهی از منکر کردنتان به جای برای خدا بودن،برای خوشایند سایرین است؟

چرا ولی را تنها گذاشتید؟مگر ندیدید که ما برای ولایت جان دادیم (بهتر است بنویسم جان یافتیم)؟

چرا قرآن محدود به کنج خانه هایتان شده است؟مگر تمسک ما را به آن ندیدید؟

چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادم آمد فکه را!مکان خواستنیم!مکانی که نمی خواستم ازش جدا شوم اما ،آنجا ماندن، لیاقت می خواهد!که من.....

یادم آمد دوکوهه را!آن ..............................

یادم آمد دهلاویه را!یادم آمد:

عهدی که همراه همرزمانم بر سر مزار شهیدش بستیم که:

مراقبت کنیم از چشمانمان!و بیاموزیم هر چیز و هر کس ارزش دیدن ندارد!

(مسئولیت پذیربودنم هم یادم آمد که در اتوبوس یا نقش راوی(از نوع ..)ایفا می کردم یا در حال خواب و مسئولیت اصلیم که تدارکات بود را به ورودی ها می سپردم تا آنها اجر عظیم را ببرند(بابا ایثارگر«خطاب به خودم)خوشمزه

(یادته خاله)

 

وقتی به جمکران رسیدیم:

 

یا صاحب الزمان!

یادتتان می آید مرا!

یادتان می آید آه وناله هایم!

یادتان می آید تمنا کردنم را برای خوب بودن،چون غافل بودم که باید خود بخواهم!

 

 

دارم میام باز ؛به سویتان؛اینبار با کوله باری از گناه!و شرمساری از روی همچون ماهتان!

با هر قدمی که در صحنتان می گذاشتم و نظاره می کردم سیل مشتاقانتان را!

انگارهمگان گونه های مرا اشاره گرفته بودند تا سیلی زنند مرا!تا شاید بیدار شوم از خواب غفلت!

 

یا امام زمان!

نمی دانم با چه آبرویی ،پا گذاشتم در جمکران؛قدمگاه منتظران قائمتان!

جای بال های فرشتگان، بر روی این قطعه از زمین ،خودنمایی می نمود؛

 

اما شاید !چون به رحیم بودن خالقم آگاه بودم و میدانستم شما نیز نشانی از رب دارید:خود را نباختم و آمدم!

 

شاید شنیدن آن متن در گوشیم به من جسارت حضور را داد که می گوید:

یا صاحب الزمان!حالا ما بیایم ،بگیم آقا غلط کردیم،ما رو تحویل می گیری؟

من از طرف آقا میگم:

مگه من غیر شما کسی رو هم دارم!کسی جز شما در خونه من می آد!

خوب آقا ما می ریم یک دفعه بد میشیم؛نمی دونم چه مرگمه،که از این مجلس میرم بیرون خراب میشم؟

آقا میگه:

باشه باشه ،بازم عذرخواهی کن،من هستم!بازم هواتو دارم!

یه وقت غم نیاد تو دلت!که بدی کردم و دیگه امام زمان تحویلم نمی گیره!

بابا من به تو نزدیکم؛تو احساس کن؛من بهت نزدیکم همه چی حل میشه........

 

یا صاحب الزمان!می دانم یارانی منتظر می خواین!

یارانی با ویژگی های خاص!

راست شو بخواین از نظر تئوری ویژگی هاشونو خوب می دونم!

اما!

عمل کردنش؟!؟!سخت! نمیشه گفت، چون طبق فرموده ی پیر جماران:

خداوند،چیزی خارج از توان بندگانش نمی خواهد،پس تو ای بنده تواناییش را داری!(2باره مفهومی گفتما)

 

یا صاحب الزمان!

یادم می آید!وقتی از جمکران برمی گشتیم و من داشتم تو اتوبوس حرف میزدم و از شما می  گفتم:

اکثر بچه ها گریستن!و دیدم درچشمان تک تک  بچه ها ،عشق ظهورت را!

اما چشمان پرگناه من!حرفی دیگر میزد!

یادم می آید زمانی که دختری در خوابگاه از مشکلش در دوستیابی در خوابگاه با من درد و دل می کرد و بعد از کلی صحبت،دلم را آرام نیافتم

و وقتی از شما گفتم (،من که لایق یاد شما افتادن نبودم،خوش به حال آن دختر که شما به خاطر او به یاد من گناه کار آمدید،و خوش به حال من که به یادم آمدید)وقتی گفتم تو هم می توانی یارش باشی ،کافی است باور کنی؛

رها شدنش از بند را دیدم و کوچک شدن مشکلش را فهمیدم

اما این من بودم که اسیر بند بودم!

 

زمانی را یادم می آید که از یک بحث2ساعته خسته و کلافه شده بودم اما بازم یادآوری شما به بحث خاتمه دادو تاثیر گذاشت.......

 

اما من!

شما!بهترین راه را نشانم داده اید و تابلوهای راهنماییتان در قرآن به صورت صریح آمده است و

چراغ ورود ممنوع بسیار قرمز است و نمایان

اما من!

 در پی بی راه ه هستم!!!!!!!!!!

 

دیگر هیچ نمی گویم ؛

نمی توانم بگویم :از قم،حضرت معصومه و کوه خضر و خانه ی صمیمی دوستم!!!!

همین بس که:

بسیار بسیار بسیار عالی بود......

 

می شود چیز دیگری بیفزایم:

 

پس می گویم:

می دانم ای صاحب الزمان از معشوقت رنگ و بویی گرفته ای!

و تواب بودن و بخشنده بودن را بسیار عالی فرا گرفته اید(به علت کوتاهی من شیعه)

پس:

    اگر من باور کنم که می توانم یارتان باشم!

   یارتان هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

می دانم که می گویید:

بنده باش و عبودیت کن یارم هستی!

 

پس بی صبرانه منتظر:

طنین انداز شدن بانگ ظهورت هستم.

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

به4محل از توابع شهرستان رود بار برای دیدار همرزم4ساله ی دانشجوییم شدم....

 

ادامه دارد......


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سفرنامه6


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.