بسم رب الشهدا

 

به مرقد امام رسیدیم.....

 

در مرقد،جمعیت موج  می زد،جمعیتی از ملل مختلف

 خود را در مقابل ضریح مبارک امام یافتم،و به سمت ضریح حرکت کردم...

 

می ترسیدم

می ترسیدم که دوباره عهد ببندم،

می ترسیدم که 2باره پیمان شکنی کنم...

می ترسیدم

اما از آنجایی که اعتماد به نفس مثال زدنی دارم؛دوباره پیمان بستم و خواستم که پیمان شکنی نکنم.

 

عهد بستم که:

حامی بی چون و چرا ولایت باشم.

لیاقت بیابم که سیلی برای انقلاب بخورم.

در راه خدا از مهم ترین و با ارزش ترین اشخاص در زندگیم بگذرم و به قول زیارت عاشورا

بابی انت و امی....

 

در حال نظاره ضریح بودم و در افکارم غرق شده بودم ،که زن عربی را دیدم که کلاه فرزندش را تبرک ضریح می کرد و سپس به سر فرزندش  می مالید.

از این کارش ؛اشک در چشمان حلقه زد ؛آخر یک عرب امامم را بهتر از من شناخته بود....نگران

 

به سمت بهشت زهرا روانه شدیم ؛قلبم تند تند می زد و شعر:

کجایید ای شهیدان خدایی                    بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک بالان عاشق               پرنده تر ز مرغان هوایی

.......

بر زبانم بود.

 

در حال رفتن به سمت مزار شهید پلارک بودیم(چون راجع به او در وبلاگ روشنایی شب خوانده بودم؛برایم جذاب آمد) که:

شهیدی سید را دیدم که در سال 79به فیض شهادت نائل شده بود.

آنجا بود که این شعر در ذهنم تداعی شد:

در باغ شهادت باز باز است......

و راه شهادت:

فقط بندگی است.(راستی برای تک تک همرزمام آرزوی شهادت کردما)دل شکسته

 

نزدیک مزار شهید پلارک؛شهدای گمنام حضور داشتند؛ شهدایی که با من در گمنامی شریک هستند:

آنها پلاکشان را گم کرده اند؛ و من هویتم را.

چقدر غریب بودن و آرامش بخش؛آنجا نشستم و برای تک تک دوستانم دعا کردم دعا کردم که:

بعد از دعا برای ظهور آقامون؛

و به اوج رسیدن جامعه اسلامی و حفظ آقا؛امام خامنه ای که دعا تک تک شماست؛

هدایت شدنمان را خواستم؛عاقبت به خیری؛ سرباز آقا شدن ؛ بنده شدن ؛شهادت ؛ و و زهرایی شدن را و......فرشته

 

وقتی به سمت مزار شهید پلارک رسیدیم ، خواستم از او ،که ما را رهرویش قرار دهد و چون شلوغ بود کنار مزارش زیاد کنارش نماندیم.

 

به علت ارادتی که به شهید باقری داشتم به دنبال مزارش گشتیم؛

به علت عجله ای که داشتیم چون باید راهی قم می شدیم (سید ممنون که به من افتخار همراهی تا قم را دادی)،نیافتیم و داشتیم بر می گشتیم که؛

خواهر گرامی سید یافتش؛جمعشان جمع بود:شهید چمران و شهید همت و......

بعد از فاتحه خواندن ؛

 

سریع راهی ایستگاه مترو شدیم؛بعد از خواندن نماز مغرب و اعشا؛سوار مترو شدیم و به ترمینال جنوب رسیدیم و سوار اتوبوس شدیم؛

چقدر این اتوبوس جذاب بود:هم پوشش ما زیاد بودن و روحانیم داشت و ....

در اتوبوس تا خود قم،صحبت کردیم(یادته سید)لبخند

 

به قم رسیدیم و دوست گرام ما به دنبالمان آمد،تا ساعت4صبح حرف زدیم،غافل از اینکه فردا8صبح جلسه دارم؛

 

نمی دانید چقدر استرس زا است که7.55بیدار شی و با سرعت خودتو به دفتر مقام معظم رهبری در دانشگاه ها برسونی!!!!!!!!!!

 

جلسه شروع شد!!!!!!!!!!!!!!!

جلسه برای حکمت بود و هدفش مصلح کردن دانشجویان صالح است؛

به من کلی سخت گذشت:

درست است کنار 6صالح دانشگاهی بودن و 4 روحانی مورد تایید آقا بودن عالیست:

اما

اما

اگر در دانشگاه ها ببینی استعدادها را؛

ببینی این همه خرج کردن برای مصلح کردن دانشجویان مستعد را؛

ببینی بهترین نوع برنامه ریزی را؛

و...

اما نتیجه ی مورد قبول را نبینی!!!!!!!

چه احساسی پیدا می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می دانم مامور تکلیفیم اما وقتی امکانات داریم

پس چرا بی نتیجه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟متفکر

 

ادامه دارد.......................

راستی بچه ها تب و لرز داشتم دیشب خیلی بهم سخت گذشت  بابای عزیزتر از جانم تا خود صبح مراقبم بود .

ممنون بابای خوبمقلب

و هم چنین از حضور خانم هاشمیان همسر گرامی شهید اصغری خواه تشکر میکنم که با حضورتون در وبلاگم برکت دادیدقلب

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سفرنامه4


تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۳۱ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.