به نام خداوند باقی و کافی

 

زنگ آپارتمان خانم هاشمیان را فشردیم و درب اصلی گشوده شد،سوار آسانسور شدیم و به سمت بالا رفتیم ؛

زمانی که درب آسانسور باز شد،جلوی درب کفش هایی دیدیم که نشانی از مهمان داشتن این خانه را می داد؛

سید تحت تاثیر قرار می گیرد و دکمه ی بازگشت را می فشارد،تعجب

اما مگر من می گذارم بدون دیدار برویم با کمی صحبت کردن ،2باره بازمی می گردیم،درب را گشودند و ما با دختر گرامیشان و نوه ی آن شهید بزرگوار و نیز پسرشان روبه رو شدیم.

آنجا بود که متوجه استراحت مطلقی این بانوی خستگی ناپذیر شدیم و وارد اتاقشان شدیم،

با بانویی روبه رو شدم:

دل کنده از دنیا،عاشق همسرش نه فقط به علت گرایش همسران به هم بلکه به علت مرام و راهش؛

مرامی که خاص آن بچه ها بود،فرماندهی که خدا را دید و خدا او را لایق خود یافت واو را به سوی خودش فرا خواند ؛

فرماندهی که زمین لیاقت قدمگاه او بودن را نداشت،لبخند

فرماندهی که نشانی از فرمانده ی اصلیش آقا امام زمان داشت؛فرماندهی که ویژگی سربازانش را:

متکی به خدا بودن،

متکی به زمان نبودن،

مطیع بودن،

مسئولیت پذیر بودن،

توجیه بودن و

صابر بودن میخواند

آری ویژگی یاران امام زمان.لبخند

 

وقتی در آن خانه بودم

حس می کردم حضور شهید را، حس می کردم گرمای عشق به خدا را،حس می کردم دلتنگی بانوی خستگی ناپذیر را از این دنیا،

دلتنگیش را از مسلمانان بی نشان از اسلام،دلتنگیش را از کمبود دید گاه فرماندهانی مثل همسرش را.......

 

نمی دانید چه دنیایی بود در آن خانه؛دنیایی بزرگتر از این جهان؛

سقفش گویی آسمان آبی بود و سنگفرشش از قدمگاه بودن شهید سخن می گفت ............

 

وقتی خانم هاشمیان داستان تحول مرا شنید به من لقب:

حریه

داد و آنجا بود که خواستم از ایشان که برایم دعا کنند تا ثابت قدم بمانم در این راه؛

و خانم هاشمیان کلیدی دادند برای ثابت قدمیم و آن ؛این بود:

رابطه ی بیشتر با شهدا!!!!!!!!!!!!!!!!

 

میگذرم از ساعت 11شب رسیدن به خانه ی دوستم و رو به رو شدن با پدری مهربان و دل نگران و

 از شام و استراحتم چیزی نمی گویم....شیطان

 

صبح شد و طبق قرار برای خرید منابع ارشدم به سوی انقلاب رهسپار شدیم،وقتی با واحد به سمت انقلاب می رفتیم:

نظاره میکردم ساختمان های عظیم را؛مردم پر مشغله نیز دیدنی بودند،جوانانی پاک اما با ظاه......

 

حال به انقلاب رسیدیم و قدم در خیابان انقلاب نهادیم:

وای که چقدر زیبا بود،دیدن دغدغه هایی از یک جنس،جنسی چون کتاب،

چقدر زیبا بود که می توانستی هر کتابی را بیابی،و میتوانستی هر کتابی را با نازلترین قیمت بخری........

کتابهایم را خریدم و به سمت خانه رفتیم در بین راه به مسجد فلسطین سری زدیم برای خواندن نماز ظهر و عصر

چه عظمت و آرامشی داشت این مسجد....

در راه منتظر شنیدن تبریک روز ولادت علی اکبر حسین(ع)بودیم اما گویی در هم همه ی شهر کسی یادش نیامد که ما هم جوانیم......آه.....

به خانه رسیدیم و بعد از ناهار و استراحت ،آهنگ رفتن به سمت مرقد پیر جماران را کردیم

 

خیلی شگفت انگیز بود:

وسیله ای به نام مترو برای حمل و نقل

کاش هرکسی سوار این وسیله میشد دعایی برای بانیانش کند تا به این وضع......

راستی خدا قسمتتان کناد سوار شدن مترو را!خنده

 

به مرقد امام رسیدیم....

ادامه دارد..........................


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سفرنامه 3


تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۳٠ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.