هوالحی


یکشنبه میخواستم, صبح زود برم تهران تا استادم را ببینم, بنا به دلایلی, ساعت 10.15 به هفتادو دوتن رسیدم...


سوار اتوبوس شدم و منتظر که مسافرین اتوبوس را پر کنند( بین راهی را بخاطر این دلیل که حق این ها ضایع نشود تا سعی دارم سوار نمی شوم)


طول کشید و مسافرها تک و توک می آمدند و اتوبوس پرنشد, در ذهنم درگیری داشتم که اگر راه بیفتد اذان ظهر می گوید و ما از فیض نماز اول وقت می مانیم... اما اگر دیر برسم ممکن است استاد برود...


خدایا! تکلیفم چیست؟؟؟؟


توجیه آوردم که این کار مهم تر از نماز اول وقت است...


تا11.5 اتوبوس حرکت نکرد و من بودم که هی دعا میکردم, اتوبوس دیر حرکت کند تا حداقل نماز ظهر را بخوانم...اما نه! لیاقت خواندن نماز اول وقت را نداشتم...


اتوبوس به عوارضی قم-تهران رسید که ناگهان دیدیم, راننده دور برگردان به سمت 72 تن زده است... همه غر میزدند و...


اما این من بودم که راس ساعت برای خواندن نماز اول وقت, در نمازخانه 72تن ایستاده بودم ....
******************************************************
همان روز باید مسافتی میرفتم تا به خانه ی دوستم برسم... گفتم: طوری حرکت کنم که نماز اول وقت مغرب را از دست ندهم...


امان از ترافیک و اندک بودن زمان... از بی آر تی پیاده شدم...


2به شک بودم که سوار اتوبوس شوم یا تاکسی بگیرم...


آخر زندگی طلبگی است و باید قناعت ورزید پس اتوبوس... اما نه, مگر چیزی غیر از اقامه نماز اول وقت می تواند, پایه های زندگی طلبگی را حفظ کند؟ پس با تفاوت400تومان سوار تاکسی شدیم...


اما ای دل غافل از موزیک راننده(غمگین بود اما..) سریع پول را درآوردم و به او دادم و گفتم: نزدیک اذانه, اگر خاموش کنید ممنون میشم... و راننده خاموش کرد.
و باز به نماز اول وقت در مسجد روبه روی خانه ی دوستم رسیدم...
***********************************************************و دیروز بود که من, کمی عشق بازی خدا را با خود لمس کردم...


مزه ای داشت که تاحال آن را نچشیده بودم....


و یاد واقعه کربلا افتادم...


من فقط400تومان از مالم را دادم و خدا من را لایق کرد که در حضورش و در خانه اش, ادب خود را به او نشان دهم...


من فقط تذکر لسانی دادم که نه جانم در خطر بود نه مالم نه معجرم


من فقط مقداری ذکر گفته بودم و لیاقت پیدا کردم برای نماز ظهر قامت راست کنم به حضورش...


اما حسین علیه السلام چه؟؟؟؟


او, جوان رعنایش را داد, آنهم نه به طور عادی بلکه حتی بدن جوانش را قادر نبود در عبایش جمع کند...


او, نوزاد 6ماهه اش را داد, آنهم نه به طور عادی, بلکه گلوی نازکش میزبان تیر سه شعبه گشت...


او, برای امربه معروف و نهی از منکر, برادرش, فرزندانش, پسران خواهر و برادرش را داد,


او, سرش را داد....


او, میدانست که ممکن از معجر از سر خاندانش بردارند....


او, شبی را از دشمنش امان گرفت چون نماز و قرآن خواندن را دوست میداشت و میخواست, در دم پایانی بیشتر سیراب گردد....


پس از رحمت خدا دور نیست که شفاعت او را برای هرکس که حسین بخواهد قبول کند...........
*******************************************************
خدایا! به حق آبروی حسینت, چیزی نمی خواهیم به جز گوشه چشمی از حسین در روز قیامت...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱۱ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.