سوار بی آر تی بودیم، دختر خانمی به همراه دوستش وارد بی آر تی شد....


نگاهش کردم و دیدم، آرایش چشمش کمی بهم ریخته....


به او گفتم: که آرایشت به هم خورده، تشکر کرد و به سختی در حال تمیز کردن بود....
گفتم: آینه می خوای؟

 
با خوشحالی گفت:
بله....


به او دادم... بعد از تمیز کردن آینه را با کلی لبخند و تشکر به من پس داد....
با خودم فکر کردم...چگونه نهی از منکر کنم...
جمعیت زیاده...احتمالات مختلف را بررسی کردم..


دوست بسیجی کنارم گفت: تاثیر نمیذاره؛ خودتو اذیت نکن...
اما دلیل قانع کننده ای نبود.


برگه ای از دفترچه ام کندم و به سختی در آن شلوغی نوشتم( تا آنجایی که یادمه):


سلام دوست عزیزم
چون بهت علاقه دارم این یادداشت رو می نویسم.
به قول چارلی چاپلین( تازه از طریق یکی از دوستان حکمتی فهمیدم که این جمله از او نیست؛ اما جمله ی کارسازی است): کسی که روح عریانش را در اختیار تو قرار می دهد لیاقت دیدن بدن عریانت را دارد.
عزیزم: حجاب حق خداست. حق خود توست و حد تو را در مقابل مردان نشان می دهد.
در ایسگاهی که خواستن پیاده شن با لبخند بهش دادم و دیدم که حداقل آن را خواند...


به قول یکی از دوستان از تذکر لسانی به تذکر یادداشتی رسیدیم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٧ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.