خستم. خسته از این‌همه حرف. خسته از عمل نکردن. همش حرف میزنیم. میگی روایت داریم، سیره‌ی معصومین اینجوری بوده، میگن که اونا معصوم بودن. میگی سیره‌ی امام خمینی و امام خامنه‌ای و علما و مراجع اینطوریه، میگن که اونا مرجع تقلید بودن. میگی که بابا آخه دین داره میگه اینجوری عمل کن، میگن که عزیز دلم تو این دوره و زمونه که نمیشه عمل کرد به این حرفا. آخر نفهمیدم که باید به چی عمل کنیم. از هرچی میگی یه بهونه هست. فکر کنم تنها چیزی که ردخور نداره، رسم و رسومات هست و اون چیزی که دلت میگه. دقت کردید معیارها برای تشخیص خوب و بد چیا شده؟ دیگه داره حالم از خودمو اطرافیانم و هرچی استدلال (که نمیشه اسمشو استدلال گذاشت که بهونست) که سر و ته نداره به هم میخوره.

اگه الان بمیرم، جواب خدارو چی میدم؟ ازم بپرسه جوونیتو تو چه راهی گذاشتی چی بگم؟ بگم نشستم فوتبال نگاه کردم؟ بگم که رفتم تو راهی که ازش لذت بردم؟ چی بگم آخه؟خدااااااااااااااااا. اگه ازم از نماز بپرسه چی بگم؟ اگه از حق امام زمانم بپرسه چی بگم؟ بگم گناه کردم و اذیتش کردم؟ بگم که آقام هر روز پیرهن جدشو نگاه میکنه و منتظره که زمان ظهور فرا برسه تا انتقام خون آقام حسین و بی بی زهرا رو بگیره ، ولی من نه تنها یاد گریه‌های هر روز آقام نیستم که هیچ، تازه با گناهام اشکشو در میارم و ظهورشو عقب میندازم؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٧ | ۸:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.