از طرف خواستگار تماس گرفتن....
مادر گوشی را برداشت، شرایط راشنید...
ـ دانشجوست. می خواهد بعد از آن طلبه شود.....
مادر به نزدم آمد...
ـ دخترم، دوست داری همسرت طلبه شود؟
ـ بسته به ایمان و اخلاقش دارد و همین که می خواهد تلاش کند، چشمه شود و لباس پیغمبر را به تن کند، عالیست...
صحبت های اولیه شد...
به خواستگاری رسمی آمدند...
پدرش، قرار است تا زمانیکه دستش در جیبش رود، حمایتش می کند...
رفتند، پدر نزدم آمد:
ـ قبولش داری؟
ـ ایمان و اخلاقش خوب است...
ـ پس قبولش کردی.
ـ دخترم، یادت باشد باید توقعت را پایین بیاوری، دانشجوست.  به او برای خواسته هایت فشار نیاوری. همراهش باش.
**********************************************************
عروسی سر گرفت...فرشته
**********************************************************
قرار شد تا مدتی، خانه یمان، همان اتاق6 در4 همسرم در دوران مجردیشان شود و در زیر سایه ی مادر و پدرشوهر به زندگی خود ادامه دهیم...
مادرم و خواهرانم گفتند:
ـ یادت باشد چیز اضافه ای از شوهرت نخواهی، او هنوز دستش در جیب پدرش است. هرچه خواستی به ما بگو.....
**********************************************************
مادر شوهرم، بارها مرا به بازار میبرد تا برایم وسایلی بخرد ....
پدرشوهرم همواره می گوید:
هرچه نیاز دارم به آنها بگویم.
*********************************************************
نه پدرم و نه مادرم، نه مادرشوهر و نه پدرشوهرم، عضو سایت حکمت نیستند اما حکمتی هستند حکمتی...

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: آسان گیری در ازدواج


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ | ٢:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.