هوالحق

 

آنروز سه شنبه بود و ساعت حول و حوش 10

 

وقتی چشمانم به شهر تهران افتاد سیاهی بر روی ابر دیدم ....

 

گویی میخواست بگوید:

 

" که یک بصیرت افزای دیگر رفت.... یک روحانی والای دیگر رفت ... کسی که با بصیرتش ابرهای سیاه فتنه را از جلوی خورشید ولایت برمی داشت رفت...."

 

مسیر همیشگیم را رفتم و با BRT  عازم دانشگاه گشتم...

 

در بین راه مادربزرگی آمد با نوه و دخترش ( حجابشان متوسط الحال جامعه بود)

 

نوه با شیرین زبانیش هوش از سر اهل BRT برده بود و صدا نیز مانند شلوغی همه را حال به حالی می کرد...

 

درحال تورق جزواتم بودم و در حال بررسی قاعده ی اذن و وابستگیش با اشتغال به سر میبردم که..............

 

نوه با صدایی غریب و بلند دنبال برج میلاد مفقود میگشت....

 

" مامان بزرگ برج میلاد کو..."

 

مادربزرگ:

 

" عزیزم نشونت میدم"

 

اما دلیل خوبی برا کودک نبود و هی به صورت ممتد میگفت:

 

"برج میلاد؟برج میلاد و..."

 

از کنار تصاویر شهدا میگذشتیم و کودک برج میلادش را می خواست....

 

رسیدیم به تصویر ملکوتی شهید چمران...

 

مادربزرگ گفت:

 

" عزیزم اینم « جناب دکتر چمران»

 

پتکی بر سرم خورد....

 

شهادتش در گیرودار دکتریش گم شد یا دکتریش با شهادتش بزرگ شد یا دکتریش....

یا شهادتش..........

 

تا دانشگاه درگیر بودممممممممممممممممممممممممممممم.....

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شهید چمران , برج میلاد


تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.