تا به حال راز دشت زردرنگ را شنیده ای؟!

آری!همان دشتی که مسرور است از ؛نداشتن گل های لاله...

دلیلش را می دانی؟!

چون لاله از نمادی که هست !احساس غرور می کند و به هر دشتی افتخار حضورش را نمی دهد...

این غرورش را از اولیای شیطان نگرفته است بلکه

بلکه....تمامش به خاطر نماد بودنش است....نمادی از خرازی ها ،همت ها ،شیرودی ها ،ابراهیمی ها ،ناهیدها است که برای حفظ انقلابشان جان که هیچ تمام دارایی هایشان را در ظرفی به وسعت تاریخ نهادند و آن را تقدیم خالقشان کردند و

خداوند شکور به پاس این کار ، جاودانگی را به آنان بخشید.................

آه از دل دشت زردرنگ دریاسر ، که در روز قیامت در پیشگاه احدیت زبان باز می کند و

آهی می کشد از مسئولین ... و می گوید:

"خدایا!دشتم را زیبا گردانیدی و نعمت انقلاب را به مردم این دیار ارزانی داشتی ، و مسئولینی را گماردی بر این مردم نیک سیرت

که شاید ، شاید میزهایشان را دائمی تصور کردند و سیره شان را به مسامحه در دینت قرار دادند و یادشان رفت این میزها را از آن شهیدان گرانقدر به ارمغان گرفته اند و

ای خدای خوبم!نمی دانی چه گوهرهای جوانی ، به علت عقده های درونشان ، به سرکشی کشانده شدند ، بر روی من چه ها که نکردند... یادشان رفت امانت های الهی هستند و چه ارزان خود را در این بازار دو روزه فروختند ، به قیمت لذت آنی و شاید طعم لذت تو را نچشیده اند و یا نچشانده ایم... زیرا اگر تو را می فهمیدند خود را به این ارزانی نمی فروختند...

کسی جلوشان را نگرفت...کسی یادش نیامد مسئولیتی برای امنیت ساکنان دوهزار دارد ؛ و ولنگاری را عادی پنداشت و

صدحیف به بینندگان این صحنه ها و نوجوانان اهل محل!که درستی یا اشتباه بودن کار اینان را نفهمیدند...زیرا مسئولی نبود تا تبیین کند و برخورد....

خدایا!گله دارم گله!از آنکه قدرم را ندانستند و زیبایی مرا به سخره گرفتند و آنجا را مکانی امن برای بی حیاییشان یافتند...

گله دارم که حرمتم را به قیمت بی غیرتی مسئولین فروختم..."

به کجا چنین شتابان؟!

آیا زبانه های دوزخ را لایق بدن های نحیفمان انتخاب نموده ایم...

ای وای بر من!

یادم آمد روایتی را از مولای سخن  در نهج البلاغه ، که  فرمود:

"شنیده ام در بازار بصره لباس زنی با عبای مردی برخورد کرده ، از شرم بمیرید."

من که با دیدن این تصاویر نمرده ام! زیرا عادی شده است برایم  ، گناه و عظمت گناه را دیگر به چشمانم نمی بینم....دیگر امر به معروف و نهی از منکر برایم معنا ندارد... می ترسم که برای دینت مانند مادر سادات سیلی بخورم... می ترسم از حرف بی حیایان... می ترسم و شاید همین ترسم دلیل غربت مهدی فاطمه سلام الله علیه باشد... وای بر این ترس من... وای... وای از روزی که باید جواب این ترسم را بدهم...

و مانند من بسیارند...

ای مسئول عزیز تو نیز مانند من شده ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مولای سخن در نهج البلاغه , بی غیرتی مسئولین , از خرازی ها ،همت ها ،شیرودی ها ،ابراهیمی ها ،ناهید , دوزخ را لایق بدن های نحیفمان


تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٥ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.