شاید پیامی که از طرف"بی تعارف" گذاشته شد

در نوشتن این مطلبم بی تاثیر نباشه.

چندتا از اتفاقاته خودمانیمو براتون می نویسم امیدوارم لذت ببرید...

"

1.یه روزی با خانواده رفته بودیم سر خاک مادر بزرگم(ممنون انشا...خدا هم رفتگانه شمارو بیامرزه)

چندتا شهید اونجا دفن هستند

دسته پسرداییمو گرفتمو بعد کلی حرف زدن و جذاب کردنه موضوع برای یه پسر شیطون 6ساله نمیدونم چرا از دهن پرید که:

گفتم:

شهید زنده است!

یهو با چشمانه گشادش روبه رو شدم و گفت:

آجی!حالا که زنده ان برام شکلات میخرن؟

(وای چه گندی زدم)

عزیزم اینجوری نیست اگه اونا رو دوست داشته باشی

اونا تو رو خیلی کمک میکنن!

گفت:

من خیلی دوسشون دارم حالا برام شکلات میخرن؟

گفتم:

آجی برات شکلات بخره خوبه؟

گفت:

آره کی میخری؟حالا بیا سر قبرشون شمع روشن کنیم.................

 

2.

مزار شهدا بودیم و غرق شده بودیم در افکار خودمون که:

یه خانمی کنارمون نشست و رو به من کلی حرف از دخترش زد...

بعد حدود نیم ساعت داشت خداحافظی میکرد 

که من گفتم:

خدا براتون حفظش کنه دخترتونو

همینو گفتم دوستم یه ضربه ای بهم زد...

خانمو که رفت.

به دوستم گفتم:

چرا میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت:

3ساعته داره میگه دخترش پارسال بعد عروسیش فوت شده تازه قبرشم نشونت میده بعد

تو میگی خدا حفظش کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

3.

وقتی داخله  اتوبوس راهیان نور نشسته باشی و

هوا تاریک باشه و اتوبوسا کنار هم نگه دارن

تو هم نگاه کنی به اتوبوس بغلی رنگشو تشخیص ندی

و فک کنی دخترای دانشکده دیگنو

کلی مسخره بازی درآری

و آخرش بفهمی

اتوبوس برادرا بوده!

چه حسی پیدا میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

4.در آزمایشگاه شیمی بودیم

من زیاد دقتم بالا نبودهمه چیزو دیمی میریختم

به خاطر همین کم کار میکردمو همکارم کارا رو میکرد

یهو دیدم مسئول آزمایشگاه داره میاد

اومدم خودمو مشغول کنم

هودو روشن کردم

غافل از اینکه صداش خیلی زیاده و من هل ورم میداره

عقب عقب میام

و

افتادم درون سطل آشغال...........

بگذریم

طولانی شد..............

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خودمانی


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.