ه نام خدای مهربان و خانواده دوست
مادرشوهرم را خیلی دوست می دارم. چرا؟
خوب از دلیل مهم این علاقه که بگذریم، حق پذیری ایشان بسیار برای بنده درس آموز بود و غبطه به ایشان می خورم.
1.
یادم هست که از پارسال که تبلیغات لسانی برای افزایش جمعیت را در خانواده از جاری ها گرفته تا دخترعمو، دختر عمه های همسرم، شروع کردم؛ مادرشوهرم می گفت: ول کن، نگو، چرا سیاست نداری؟؟؟؟

منم به ایشان گفتم: مادرجان برای تبلیغ باید از آبرو، جان و... مایه گذاشت، در اینجا که من نه آبرویم و نه مالم در خطر است، آقا با آن مقامشان از خودشان چقدر خرج کردند و حتی در دیدار عمومی، توبه نمودند، پس وظیفهء ما این تذکر است، و شما نیز باید حمایت کنید، به جاری ها بگویید، به دوستان چون اگر ببینند خانمی مثل شما می گویند اثرات تبلیغات کم می شود(چون در یک تحقیق میدانی متوجه شدیم که تقریبا تمام مادران سن بالا از آوردن فرزند بیشتر از 2عدد، فرزندانشان را منع می کنند) و...

چندباری گذشت و تذکرات من سرجایش بود و گفتن مادرشوهرم که: آخه خرجشو چه جوری بدن؟ باز هم من بودم و مادرشوهر که رزق دست خداست، شما سخت نگیرید و...

حالا مادرشوهرم برای خود مبلغی شده است، از یک طرف دعا برای افزایش نسل شیعه و از طرف دیگر، کارکردن روی دیگران با توجه به شرایط؛ مثلا خانمی که 3فرزند دختر داشت به او گفت: چهرمی را بیاور شاید پسر شود یا نگذارد دیر بشه دیگه حوصله بچه رو نداریدا، بیارید خدا بزرگه و...

2. ما در یک ساختمان که طبقه پایین برای برادرشوهر بزرگم و طبقه بالا برادرشوهر وسطی و طبقه وسط خانواده چهارنفره ما(مادرشوهر، پدرشوهر، همسر و من) زندگی می کنیم.

فرزند یکی از آنها بسیار آرام است و حرف گوش کن و دیگری بازیگوش و پر جنب و جوش و تفاوت سنی1 سال است و بازار مقایسه داغ داغ بود؛ و من می دیدم که جاری(مادر فرزند بازیگوش) چقدر در عذاب است، دیگر کمتر سر می زد و وقتی پیشش می رفتم از مقایسه ها جانش به لبش رسیده بود در پیش او از محبت های مادرشوهرم که در خفا به فرزندش کرده بود می گفتم تا کمی آرام شود. نشستم و طی بیان مباحث تربیتی و مضرات برای مادرشوهرم، منبر رفتم؛ 

عکس العمل ابتدایی ایشان این بود: رفتار من خوب است. 

همان روز تغییر رفتار واضحی دیدم، بعد از گذشت یک سال دیگر نه مقایسه ای می کنند و نه زیادی به یکی از آنها محبت می کنند و وضعیت حسنه ای بین آنها برجاست.
3. در راه مشهد بودیم که در بین راه برای نماز صبح پیاده شدیم، پدرشوهرم که سید جلیل القدر روحانی است با صورتی نورانی و محاسنی سفید؛ رفتند نماز بخوانند و همسرم می گفت: ایشان وقتی دیدند یک شیخ جوان اقامه بسته سریع پشت ایشان رفتند و نماز را به امام جماعتی شیخ جوان خواندند...این درس بزرگی به من بود که چقدر تواضع زیباست.

4. چندروزی بود به فکر این افتاده بودم که ماهانه هزارتومن از اعضای چهارنفره خودمان بگیرم برای کارهای فرهنگی، همسرم می گفت: قطعا بابا پول نمی ده اصرار نکن. رفتم و گفتم: دیدید که چقدر بدحجابی ناراحتتون می کنه و مصداق های دیگر، بیاید با هم ماهانه یک مقدار پول برای کار فرهنگی کنار بگذاریم. ابتدا ایشان فرمودند: خودم کار فرهنگیم، منبر می رم و ...، گفتم: بابا اونجا از جانتون می گذرید، اینجا از مالتون.

ایشان پول را دادند. ماه بعد شد و با خودم گفتم: یادآوری کنم یا نه؟؟؟ در این فکرها بودم که پدرشوهرم 5 برابر پول توافقی را داد و گفت اینم برای این ماه.

5. همسرم خونه ای که پدرشوهرم حدود30 سال اونجا زندگی کرده را دارد تعمیر می کند؛ سروصدای خونه سازی زیاد است و یکی از همسایه ها آمد و همسرم از او بایت سروصدا عذرخواهی کرد و ایشان گفتن: پدر شما به گردنم حق داره، وقتی دخترم فوت شد، اولین کسی که اومد حتی قبل از پدر و برادرم، پدر شما بود و وقتی خواست بره، 1مقدار پول گذاشت، گفت ممکنه نیاز بشه، هزچی گفتم نمی خواد، قبول نکرد؛ ماجرا برای حدود 20 سال پیش بود و حتی مادرشوهرم از این واقعه خبر نداشت.
***********************************
خداوندا! شکرت را باید بسیار بگویم که چنین مادر شوهر و پدرشوهری دارم.

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.