سوار تاکسی تلفنی شدم....راننده پسرک جوانی بود...
هنوز از منزل میزبان دور نشده بودیم که این پسرک به کسی زنگ زد...
صحبت ها آغاز شد...
تنها بودم و صدا را به وضوح میشنیدم...
با ذکر هم نتوانستم جلوی نشنیدن حرف هایشان را بگیرم... 
خوب انشاءالله زن و شوهرند...
اما نمی شود که از پدر دختر اینقدر بترسد و مطمئن شود مادر دختر گوشی را از او نگیرد و...
وای که از این فاصله تا این حد التماس های پسری را ندیده بودم...
و چه شیطان زینت داده بوداین ارتباط را و چه لذت بخشش کرده بود برایشان...از حالات پسرک می توانستی به خوبی دریابی این حال حرام را....
***********************************
من در گیر و دار بودم...
پسرک داستان ما، در حال شنا در دریای شیرین حرام است...
تذکر لسانی بدم...یا ندم...من یک زن تنهام و...
دیگه داشتم هم از دست افکارم و هم از طرز و محتوای صحبت های آن پسر دیوانه می شدم...
***********************************
گوشیمو درآوردم و مداحی میثم مطیعی را با صدای بلند پخش کردم.... پسرک قطع کرد چون صدا به صدا نمی رسید البته شاید...
خودش مداحی با صدای بلندتر گذاشت...
به مقصد رسیدیم و کرایه را دادم و وقتی پیاده شدم خیلی سعی کردم حرف نزنم اما نتونستم و گفتم:
ببخشید صداتون بلند بود و ناخودآگاه شنیدم و فقط اینو میگم،
" اگر بنده اید، هرکاری نکنید و اگر بنده نیستید، هر کاری که می خواید بکنید"
ایشون هم سرشو پایین انداخت و یک چشم گفت...اما واضح بود که هنوز هم مست است از شراب حرام ارتباط شیرین با نامحرم....
***********************************


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳٠ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

هوالحق


داستان1:


شنبه بود و طبق معمول, جاری بنده عازم دانشگاه, بنابراین نیاز به نیروی کمکی برای نگه داشتن فرزند3 سال و اندی سالش داشت؛ ازقضا آن یکی دیگر از جاری هایم نیز شنبه ها سرکار هستند تا2 پس فرزند2سال و اندی سال ایشان نیز افزوده شد....


نشسته بودم و نگهداری خود را آغاز کردم اما شبکه پویانمایی فیلم سینمایی گذاشته بود و پس کار من بسی آسان گشت( بنده نگه داشتن بچه با تلویزیون را زیاد قبول ندارم؛ اما در خانه های آنها اکثر اوقات این شبکه نقش مهمی را ایفا می کند)


این فیلم جدا از صحنه های زشت به تصویر کشیدن اردک زن و مرغ های زن که جای گفتن ندارد و باراول بود که در این شبکه این نوع زنان حیوانی را میدیدم؛
داستان موشی بود که پدر غازی بود, این موش پسرعموی گربه ای بود و آخر غاز با اردک داستان هم داستان شدند(البته در فیلم خواهر خطاب می کردند که با صحنه ها همخوانی نداشت.) قصد نقد جز به جز را ندارم اما دوستی دشمن های خونی(موش و گربه) ازدواج 2ناهمجنس به این علت که کنار هم خوشحال ترند( که می تواند گرایی به ازدواج همجنسان با هم و انسان با حیوان باشد)و....


فیلم تمام شد و من بودم با کودک 3ساله خودمان؛ ( آن کودک 2ساله فیلم را نگاه نمیکرد و سرگرم خود بود.)


با حالتی غمگین گفتم: اه اه چه فیلم بدی...وای وای وای..............


ناگهان کودک ما گفت: اه اه فیلم بدی بود.


گفتم: آخه مگه دشمن با دشمن دوست میتونه بشه؟


گفت: نه, نمیشه! خیلی فیلم بدی بود...


*************************************************
و چه قدرت تقلیدی دارند بچه ها! چه راحت می توان حب و بغض های بچه ها را شکل داد...
صد حیف از این فیلم ها و صد حیف به از دست دادن فرصت ها برای شکل دادن حب و بغض های فرزندانمان
***************************************************************
داستان2:
دوشنبه صبح بود که وارد مترو شدم, زن چادری بارداری با خانم مسن مانتویی(موهایش نیز رنگ کرده و بیرون بود)؛ درحال صحبت بودند,


خانم مسن پرسید: انشاءالله طبیعی بدنیا میاری؟


گفت: نه نمیخوام, به دکترم گفتم سزارین میخوام.


خانم مسن گفت: طبیعی بهتره


گفت: دکترم هم به من گفته! و گفته این منم که تعیین میکنم طبیعی باشه یا سزارین, تو خارج اکثرا طبیعین


من گفتم: در آمریکا, اگر سزارین انجام بشه, تیم پزشکی باید گزارش بدن که به چه دلیلی سزارین شده....(منبع: خانم الماسی بزرگ)


خانم مسن به من نگاهی کرد وگفت: نسل شما اینطورین, راحت طلب... اونم بخاطر تربیت بد ماست..(این حرف را آقای دکتر حسن عباسی بعد2ساعت برای ما تفهیم کرده بود)


منم گفتم: واقعا راست میگید ما باید بچه هامونو استقامت مدار تربیت کنیم.


گفت: والله به خدا, نوه ام اومده بود 1 لیوان دستش بود که 18 هزار تومن بود! آخه این اگه بزرگ شه, شوهرش بگه پول ندارم, تحمل میکنه...


منم گفتم: یکی از دلایل بالا بودن آمار طلاق بخاطرهمین عدم تحمل هاست...


باید پیاده میشدم و بخاطر امربه معروف به خانم باردار گفتم:انشاءالله طبیعی بدنیا میارید...
***************************************************
پ.ن: جاری های بنده, مادرهای بسیار خوبی هستند و وقتی می آیند, مشخص است عذاب وجدان دارند, درحالیکه2روز یا3روز در هفته آنهم به مدت کم پیش فرزندانشان نیستند. و وقتی با آنها راجع به فیلم ها صحبت می کننم: سریعا ترتیب اثر می دهند.

  · · 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱۱ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

هوالحی


یکشنبه میخواستم, صبح زود برم تهران تا استادم را ببینم, بنا به دلایلی, ساعت 10.15 به هفتادو دوتن رسیدم...


سوار اتوبوس شدم و منتظر که مسافرین اتوبوس را پر کنند( بین راهی را بخاطر این دلیل که حق این ها ضایع نشود تا سعی دارم سوار نمی شوم)


طول کشید و مسافرها تک و توک می آمدند و اتوبوس پرنشد, در ذهنم درگیری داشتم که اگر راه بیفتد اذان ظهر می گوید و ما از فیض نماز اول وقت می مانیم... اما اگر دیر برسم ممکن است استاد برود...


خدایا! تکلیفم چیست؟؟؟؟


توجیه آوردم که این کار مهم تر از نماز اول وقت است...


تا11.5 اتوبوس حرکت نکرد و من بودم که هی دعا میکردم, اتوبوس دیر حرکت کند تا حداقل نماز ظهر را بخوانم...اما نه! لیاقت خواندن نماز اول وقت را نداشتم...


اتوبوس به عوارضی قم-تهران رسید که ناگهان دیدیم, راننده دور برگردان به سمت 72 تن زده است... همه غر میزدند و...


اما این من بودم که راس ساعت برای خواندن نماز اول وقت, در نمازخانه 72تن ایستاده بودم ....
******************************************************
همان روز باید مسافتی میرفتم تا به خانه ی دوستم برسم... گفتم: طوری حرکت کنم که نماز اول وقت مغرب را از دست ندهم...


امان از ترافیک و اندک بودن زمان... از بی آر تی پیاده شدم...


2به شک بودم که سوار اتوبوس شوم یا تاکسی بگیرم...


آخر زندگی طلبگی است و باید قناعت ورزید پس اتوبوس... اما نه, مگر چیزی غیر از اقامه نماز اول وقت می تواند, پایه های زندگی طلبگی را حفظ کند؟ پس با تفاوت400تومان سوار تاکسی شدیم...


اما ای دل غافل از موزیک راننده(غمگین بود اما..) سریع پول را درآوردم و به او دادم و گفتم: نزدیک اذانه, اگر خاموش کنید ممنون میشم... و راننده خاموش کرد.
و باز به نماز اول وقت در مسجد روبه روی خانه ی دوستم رسیدم...
***********************************************************و دیروز بود که من, کمی عشق بازی خدا را با خود لمس کردم...


مزه ای داشت که تاحال آن را نچشیده بودم....


و یاد واقعه کربلا افتادم...


من فقط400تومان از مالم را دادم و خدا من را لایق کرد که در حضورش و در خانه اش, ادب خود را به او نشان دهم...


من فقط تذکر لسانی دادم که نه جانم در خطر بود نه مالم نه معجرم


من فقط مقداری ذکر گفته بودم و لیاقت پیدا کردم برای نماز ظهر قامت راست کنم به حضورش...


اما حسین علیه السلام چه؟؟؟؟


او, جوان رعنایش را داد, آنهم نه به طور عادی بلکه حتی بدن جوانش را قادر نبود در عبایش جمع کند...


او, نوزاد 6ماهه اش را داد, آنهم نه به طور عادی, بلکه گلوی نازکش میزبان تیر سه شعبه گشت...


او, برای امربه معروف و نهی از منکر, برادرش, فرزندانش, پسران خواهر و برادرش را داد,


او, سرش را داد....


او, میدانست که ممکن از معجر از سر خاندانش بردارند....


او, شبی را از دشمنش امان گرفت چون نماز و قرآن خواندن را دوست میداشت و میخواست, در دم پایانی بیشتر سیراب گردد....


پس از رحمت خدا دور نیست که شفاعت او را برای هرکس که حسین بخواهد قبول کند...........
*******************************************************
خدایا! به حق آبروی حسینت, چیزی نمی خواهیم به جز گوشه چشمی از حسین در روز قیامت...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱۱ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.