احتمالا چند روزی در فضای وب نیستم(راحت شدیدا)

به خاطر همین پیشاپیش از همه می خوام از این شبای قدر استفاده کنم(باورتون نمیشه بیشتر از این چیزی نمی تونم اضافه کنم.)

شعری از آقای انوش علیزاده در وصف مولا در زیر آمده است:

علی (ع)

ای علی ای سرور و آقای من

ای علی ای رهبر و مولای من

ای علی ای آفتاب سینه ها

ای علی ای تو جدا از کینه ها

 

ای علی من از کدامین روز تو

یا ز اعمال شب پرسوز تو

برگشویم قصه ای بی واهمه

چون تو را بهتر شناسند این همه

 

من چگونه قادرم از عدل تو

برنگارم جمله ای از فضل تو

یا ز خیبر آن در سنگین او

یا ز بوبکر و دل چرکین او

 

یا بگویم از تو و بخشندگی

چون نگین پادشاهی می دهی

یادم آید آن زمان وقت نماز

دادی انگشتر که او دارد نیاز

 

ای علی ما شیعیان یار توایم

گرچه غفلت زده از کار توایم

لیک اگر لطف تو را شامل شویم

بر امید حق که ما کامل شویم

 

چشم خود بر درگهت ما بسته ایم

ای علی از ظلمت خود خسته ایم

آتش عشق خدا در دل بریز

تا بدان آتش دلم گردد تمیز

 

یا علی بار دگر اعجاز کن

درب سنگین دلم را باز کن

 

خدایا!ما را با علی آشنا کن.........

 

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: یا علی


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٧ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

یا انیس القلوب

بی جهت نیست که به این نام خوانده میشود وفقط ذات کبریایی اوست که شایسته ی این صفت است.یاد اوست که قلب ها را به هم پیوند میدهد همدلی را روزی مقربانش می گرداند.

خالق است و مخلوقاتش را میشناسد و برای هدایتشان از خودشان مشتاق تر است واز پدر ومادر به آنها مهربانتر تا جایی که می فرماید:

"واعتصمو به حبل لله جمیعا ولا تفرقوا"

واین کلامی از منبعی عظیم است که بر دل رحمت للعالمین نازل گشته تا بشارت دهنده و انذار کننده ی اهل زمین باشد.

که اگر از آن رویگردان شوند جدایی میانشان افتد،انس والفت به پراکندگی تبدیل خواهد گشت واختلاف دلها رواج می یابد تاجایی که به ستیزه گری می پردازند.

دربرابر این عملشان خداوند لباس کرامتش را از پیکرشان بیرون آورده وطراوت وفراوانی نعمتش را از آنها آن چنان این تفرقه ونفاق به پیکر بشر صدمه زده وآنها را مغلوب ستمگران ساخته که قرنها از آرامش وایمان وصلح ودوستی بی نصیب مانده اند و مقهور خداوند شدند.

اهمیت این موضوع تا حدیست که امیر مومنان در خطبه ی غرای همانند پدری دلسوز کودکان جاهل وغافل خود را باعبرت گرفتن از گذشتگان بیم میدهد:

"و بترسید که همانند آنها باشید."

پس آنگاه که در زندگی گذشتگان مطالعه و اندیشه میکنید عهده دار چیزی باشید که عامل عزت آنها بود.خداوند دشمنان را از سر راهشان برداشت سلامت وعافیت زندگی آنان را فراهم کرد وکرامت وشخصیت به آنها بخشید چون از تفرقه وجدایی اجتناب کردند وبر وحدت همدلی همت گماشتند و از کارهایی که پشت آنها را شکست وقدرتشان را در هم کوبید مانند حسد وکینه توزی،به یکدیگر پشت کردن و دست از یاری هم کشیدن دوری جستند.در این وحدت اجتماعی داشتند،خواسته های آنها یکی،قلب های آنها یکسان وشمشیرها یاری کننده واراده ها واحد وهمسو بود.سلب می نماید.

بر ماست که این نکته های ناب را در جامعه ی اسلامی وبین مسلمین به کار بندیم سخن گهربار امام روح الله را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهیم که می فرمایند:

"تمام مسلمین برابرند وهیچ یک از آنها از دیگری جدا نیست وهمه آنها زیر پرچم اسلام وتوحید باید باشند"

"شیعه وسنی باید باهم  برادر باشیم ونگذاریم همه چیزمان را ببرند"
پس باید جامعه ی اسلامی رنگ وحدت به خود بگیرد واین اختلافات جزیی راکه حیله ی شیطان است در لابه لای این مهرورزی وهمدلی ها محو کندوباتمام وجود از جان و مال وآبروی خود مایه بگذارد وخود را برای ظهور وبرقراری حکومت عدل جهانی آن یگانه منجی عالم بشریت و منتهی آمال تمام عاشقان و مستضعفان آماده کند


منبع:
(نهج البلاغه خطبه ی 192)

 

ممنون خاله جونفرشته


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٥ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

 

سلام بر تو باد ای فرزند رسول پروردگار عالم

 

سلام برتو باد ای فرزند امیرالمومنین(ع)

 

سلام بر تو باد ای فرزند فاطمه زهرا(س)

 

سلام بر تو باد ای دوست خدا

 

سلام بر تو باد ای بنده ی خاص خدا

 

سلام بر تو باد ای امین سرخدا

 

سلام بر تو باد ای حجت خدا بر خلق

 

سلام بر تو باد ای نور خدا

 

سلام بر تو باد ای راه راست خدا

 

.....

 

میلاد کریم اهل بیت ،تنهاترین سردار لشکر حیدر و غریب شهر پیامبر تهنیت باد.

 

همیشه برام امام حسن(ع) ، یه شخص خاص بودن...

 

احساس ارادت خاصی نسبت به ایشون دارم...

 

آخه حق باشی و به خاطر مصلحت و نبود یار سکوت کنی ...

 

خیلی خیلی سخته....

 

یا امام حسن (ع) در شب میلادتون

....

 

دعاهای قشنگ با شما.

 

تمنای دعای فرج و اقدام منتظرانه...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٤ | ٤:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

کارهای روزانه اش را می نوشت و محاسبه می کرد!

 

کاغذ در دستش بود،اما نوشته ی روی آن برای من مبهم بود.

 

نه یک بار یا دوبار،چندین بار این کار اورا دیدم که به نوشته ی روی کاغذ نگاه می کرد.

 

گاهی غمگین میشد و گاهی خوشحال.

 

این کارش فکرم را مشغول کرد.نتوانستم طاقت بیاورم.

 

آخر از او پرسیدم:

 

"آقا رشید!چی توی آن کاغذ است که این قدر حالت را دگرگون می کند؟"

 

گفت:

 

"حساب کارم است،هر کاری را که از صبح انجام میدهم،می نویسم"

 

گفتم:

 

"عجب حوصله ای داری.مگر سن تو چقدر است که حساب کار خوب وبدت را باید داشته باشی؟

 

گفت:

 

"اگر بدانیم داریم چه کار می کنیم ،کمتر گناه می کنیم."*

                                          

                    شهید رشید جعفری

                                           کتاب:تعلیم و تربیت

                                                                 ص307


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: محاسبه


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٤ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

 

امام سجاد(ع) می فرمایند:

 

دانستم که کار مرا کسی جز من انجام نمی دهد؛

پس به شدت تلاش کردم و

 

دانستم خدای عزوجل بر من مطلع است ؛

پس شرم کردم و

 

دانستم که روزی مرا کسی جز من نمی خورد ؛

پس آرامش یافتم و

 

دانستم پایان کار من مرگ ؛

پس آماده شدم.

                  

                  بحارالانوار ج75،ص228

اینجا دوست دارم در تحلیل خودم بنویسم:

بدون شرح

خدایا!ما را از یاد مرگ غافل نگردان....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: بئون شرح


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٢ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

 

ما اشتباه کردیم!

 

پاییز 61 بود.با موتور به سمت میدان آزادی می رفتیم.

می خواستم ابراهیم را برای عزیمت به جبهه به ترمینال غرب برسانم.

یک ماشین مدل بالا از کنار ما رد شد. خانمی کنار راننده نشسته بود.حجاب درستی نداشت.

نگاهی به ابراهیم انداخت و حرف زشتی زد.

 

ابراهیم گفت:

سریع برو دنبالش.من هم با سرعت به سمت ماشین رفتم.بعد اشاره کردیم بیا بغل،با خودم گفتم:

 

این دفعه حتما دعوا می کند.

اتومبیل کنار خیابان ایستاد.ما هم کنار آن ایستادیم. منتظر برخورد ابراهیم بودم.

 

ابراهیم کمی مکث کرد.بعد همینطور که روی موتور نشسته بود با راننده سلام و احوالپرسی گرمی کرد!

راننده که تیپ ظاهری ما و برخورد خانمش را دیده بود،توقع چنین سلام و احوالپرسی نداشت.

 

بعد جواب سلام،ابراهیم گفت:

من خیلی معذرت می خواهم،خانم شما فحش بدی به من و همه ی ریش دارها داد.

می خواهم بدانم که....

 

راننده حرف ابراهیم را قطع کرد و گفت:

خانم بنده غلط کرد،بیجا کرد!

 

ابراهیم گفت:

نه آقا اینطوری صحبت نکن.من فقط می خواهم بدانم آیا حقی از ایشان گردن بنده است؟

یا من کار نادرستی کردم که با من اینطور برخورد کردند؟!

 

راننده اصلا فکر نمی کرد ما این گونه برخورد کنیم.از ماشین پیاده شد.

صورت ابراهیم را بوسید و گفت:

نه دوست عزیز،شما هیچ خطایی نکردی.ما اشتباه کردیم.خیلی هم شرمنده ایم.

 

                           شهید ابراهیم هادی

                                                          کتاب تعلیم وتربیت

                                                                                     ص144

 

 

افطار دعوت بودیم...

یک نفر آنجا با مذهبیا خوب نبود و جلوی من به چادریا (در حالی که چادر سرم بود)توهین کرد...

 

منم جاتون خالی یه جوری با طعنه جوابشو دادم که دیگه اصلا حرفی نزد بیچاره....

 

بیچاره من که هنوز یاد نگرفتم جلوی زبون تندمو بگیرم..

 

به خاطر همینم هست زمین گیرما....

 

خدایا!ما را زهرایی کن.....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ما اشتباه کردیم!


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٢ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

 *انما المومنون الذین اذا ذکر الله و جلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم ایاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون (2)

الذین یقیمون الصلوه و مما رزقناهم ینفقون (3)

اولئک هم المومنون حقا لهم درجات عند ربهم و مغفره و رزق کریم *(4)

 

مومنان آنها هستند:

1.چون ذکری از خدا شود ،دلهایشان لرزان شود از عظمت و جلال خدا

2.چون آیات خدا بر آنها تلاوت کنند ،بر مقام ایمانشان بیفزاید

3.به خدای خود در هر کار توکل می کنند

4.نماز به پا دارند

4.هر چه روزی آنها کردیم،به فقرا انفاق می کنند

 

آنها به راستی اهل ایمانند و نزد خدا :

مراتب بلند و آمرزش و رزی نیکو مخصوص آنهاست.

                                                                    *سوره انفال*

 

 

خطبه 2 نهج البلاغه (ترجمه:مرحوم استاد محمد دشتی):

 

....شناخت عصر جاهلیت:

خدا پیامبر اسلام را زمانی فرستاد که :

1.مردم در فتنه ها گرفتار شده

2.رشته های دین پاره شده

3.و ستون های ایمان و یقین ناپایدار بود.

4.در اصول دین اختلاف داشته

5.و امور مردم پراکنده بود

6.راه رهایی دشوار و پناهگاهی وجود نداشت

7.چراغ هدایت بی نور

8.و کور دلی همگان را فرا گرفته بود

 

9.خدای رحمان معصیت می شد و شیطان یاری می گردید

10.ایمان بدون یاور مانده و ستون های آن ویران گردیده

11.و نشانه ها آن انکار شده ،راه های آن ویران

12.و جاده های آن کهنه و فراموش گردیده بود.

 

مردم جاهلی شیطان را اطاعت می کردند و به راه های او می رفتند و در آبشخور شیطان سیراب می شدند....

 

 

قضاوت با شما:

آیا جزو مومنین هستیم؟

 

آیا بازگشت به دوران جاهلیت نکرده ایم؟

 

یا امام زمان!

در عصر جاهلیت ،خداوند سبحان ؛پیامبر اعظم را فرستادو

در عصر پست مدرنیته ی جاهل،

                                      چه موقع ظهور می کنید؟

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: قضاوت با شما


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٠ | ٥:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

یه پیامکی برام اومد ؛خیلی جالبه

مطمئنم خوشتون می آد(مخصوصا شما همرزمام ،شرمنده براتون نمیفرستم ،آخه7تا است)

 

با این مضمون:

فرض کن حضرت مهدی(عج) به تو ظاهر گردد

 

ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی؟

 

باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟

 

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

 

لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟

 

پول بی شبهه و سالمز همه داراییت

 

داری آن قدر که یک هدیه برایش بخری؟

 

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟

 

با چنین شرط که در حافظه دستی نبری؟

 

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران

 

میتوان گفت تو را شیعه اثنی عشری؟

 

 

*اللهم اهدنا الصراط المستقیم*


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: فرض


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱۸ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

 

سبحانک

 

دیروز ؛ یکی از دوستانم پیامی حاوی این مطلب برایم فرستاد:

 

"...مشکلی برام پیش اومده،...،از همه بدم می آد،حس میکنم خدا فراموشم کرده....."

 

در جوابش نوشتم:

 

"این بلاهاست که باعث میشه ،لایق تحسین خدا بشیم؛با این بلاها می توان قدری بگیریم؛اگه بتونی این بلارو به نعمت تبدیل کنی ،اوج میگیری"

 

کمی به جمله ام فکر کردم ؛متوجه شدم که:

در نظر بعضی از افراد؛شعاری به نظر می آید...این دخترکم که وضع روحی مناسبی ندارد...

 

پیامی دیگر فرستادم:

 

"می دونم شعاری به نظر می رسه اما اینا وعده ی خداست و وعده ی خدا حقه ،فقط کافیه اعتقاد پیدا کنی و به یقین برسی"

 

گفت و گفتم در چند پیام دیگر.....

 

و در نهایت به من گفت:

 

"به حرفات فکر میکنم.."

 

 

بازم علامت سوال ها به سراغم آمدند ؛بازم با رقص جملات در ذهنم روبه رو شدم ؛بازم .....

 

چه طور به این سمت و سو آمده است جامعه ؛بهتر است بگویم انسان در جهان؟

 

چه طور است که اگر از وعده ی خدا حرف بزنی؛متهم به دادن شعار می شوی(با اینکه عامل به آن هستی)؟

 

چرا باید مراقبت کنیم که فلان حرف را نزنیم تا نگویند آرمان گرایی!واقع گرا شو؟

 

چرا حرف زدن از وعده ی خدا و گفتن از قرآن و یادآوری از آرمان های انقلاب می شود چیزی که نمی توان به آن رسید؟

 

آیا این نگفتن ها باعث نشده است که دیگر ؛گوش ها بیگانه شوند با این واژگان؟

 

آیا این بیگانگی باعث غوطه ور شدن در گناه نگردیده است؟

 

آیا ما کوتاهی نکرده ایم؟آیا مسامحه ی ما باعث این ولنگ بازی ها نشده است؟

 

آیا گالیله وار مجبور به تحمل جو غالبیم؟

 

و زمانی که دیگران ،وعده های خدا را شعار می دانند،سکوت اختیار کنیم؟

برای آنکه از جانب این نوع افراد محبوب و جذاب به نظر آییم؛با قلموی  آنها خود را رنگ آمیزی کنیم؟

 

و در نهایت بشویم:

                          عوام زده....

 

اما نه؛نه؛مسلمان از نوع شیعه:

                                  نمی تواند گالیله باشد..

 

زیرا:  علی(ع) را می شناسد ؛سکوتش؛حکومتش ؛شجاعتش؛خلوتش را الگوی خود می داند..

         با صلح حسن(ع) ؛ قیام حسین(ع) آشناییت دارد..

        نحوه ی تقیه را در پیشگاه باقر(ع) آموزش دیده است....

       رافت و محبت رضا(ع) را با تمام جوارحش احساس کرده است...

       شفاعت مادر و امدادهایش را دیده است......

     و نمی گوید آنها چیز دیگرند؛تلاش می کند تا شبیه تر شود به معصومین...

 

    و

       منتظر است ؛منتظر  ظهورش  ؛منتظر قیامش ؛منتظر عدالت ....

 

و برای آنکه لایق شود باید بداند:

                                        کجا صلح نیاز است و

                                                                    کجا قیام

                                       کجا تقیه اصول است

                                                           و کجا محبت کارساز

 

و باید بداند در هر لحظه بهترین کار چیست....

 

راستش را بخواهید با دیدن برنامه ماه عسل غبطه خوردم به:

 

آقای کرد باصفای نابینا...

وقتی  پاسخشان را به این سوال مجری که گفت:

این هزاربار که خوردید زمین ؛ چی میگید؟

 

فرمودند:

خداروشکر

 

و مجری با تعجب گفت:

واقعا نمیشه که

 

ایشان با خلوص و صفا و نورانیت فرمودند:

پس چی باید بگم

 

وای چه معرفتی دارد ، حتی جایگزینی نداشت برای شکر خدا

 

اما من......

چرا زمانیکه به یقین نرسیدیم

دیگران را متهم به شعار دادن میکنیم.

 

پروردگارا!توانایی شکرت را در بلاها نصیبمان کن.

پروردگارا!توانایی تبدیل بلا به نعمت را به ما ارزانی بده.

پروردگارا!توانایی بهترین گزینش را در لحظه به ما عنایت فرما.

پروردگارا!یقین بده.

پروردگارا!اخلاص در عمل،گفتار ،دین را از تو می خواهیم.

 

اللهم عجل لولیک الفرج.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سبحانک


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱۸ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

 

و می خواهم با شعری دیگر از اشعار:

آقای انوش علیزاده ،به فضای وبلاگم برکت دهم:

 

(( حکایت))

خدا می فرماید وقتی انسان را وارد بهشت یعنی خانه ابدیش

می کنم قبل از آن شیطان را دم در بهشت قربانی می کنم تا که

شیطان وارد بهشت نشود و مزاحم انسان نگردد، آنگاه بهشت را

پاک و خالص برای انسان قرار می دهم ولی این انسان در حق

من بی وفایی می کند چرا که من نیز خانه ای دارم، خانه من

قلب اوست. اکنون سالیان درازی است که من وارد خانه ام شده

ام ولی او هنوز شیطان را از قلبش بیرون نکرده است... 

 

بی وفایی

چون بگوید خالقت ای بنده ام

گر بیایی در بهشت بی عدم

من به حین دخل تو قربان کنم

آن شیاطین دنی ویران کنم

 

داخل جنت تو را مهمان کنم

خالی از ابلیس و آن شیطان کنم

لیک تو بی وفایی می کنی

بین ما هر دم جدایی می کنی

 

قلب تو کاشانه ام باید بود

در میانت خانه ام باید بود

تو در آن خانه همه مهمان کنی

وارد خانه تو آن شیطان کنی

 

پس دگر جایی برای من نبود

من روم از خانه تار کبود

چون برون گشتم ز قلبت من ولی

از برون دیدم که تو راحت تری

 

پس اگر نایم به پیشت ای فقیر

تو خودت باعث شدی از من نگیر

در قیامت هم نباشم پیش تو

چون که پیشت بوده آن هم کیش تو

 

چون که عمری بوده ای از من جدا

من که هستم صاحب جود و صفا

لیک اگر خواهی که من روز بقا

دست تو گیرم کنم بر تو وفا

 

هرچه بت در قلب خود پرورده ای

کن برون آن سان که خود آورده ای

جملگی بت ها اگر ویران شود

داخل قلبت خدا مهمان شود

 

 

فکر نکنم نیاز به تحلیل داشته باشه....

فقط لازم می بینم بگم:

ماه خوبیه،ماه مبارک برای خارج  کردن:

شیطان جن و انس و نفس

 

و به قول آیت الله العظمی بهجت(ره):

"...علاج ما ،اصلاح نفس در همه مراحل است.

 

پروردگارا!در این ماه پر برکت ،ما را لایق خودت گردان!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: بی وفایی


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱٧ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

حسبنا الله و نعم الوکیل

 

نمی دانم چگونه می توانم،تمام حرف های تلمبار شده ی قلبم را به روی کاغذ بیاورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خیلی برایم سخت است که تپش های قلبم را به حروف ترجمه نمایم .....

اما نیاز دارم به این کار..........

 

شاید خواندن پاراگرافی از کتاب صراط ،نوشته ی استاد صفایی حائری،مرا به این راه خواند:

 

"..ایمان چیزی جز نفرت و عشق نیست.

ایمان عشق در راه او و نفرت به خاطر اوست.

ایمان رهبری وجهت دادن به عشق و نفرت است.

ایمان حد قلبی مذهب است....."

 

 

عشق در راه او....

بارها شده است که تلاش نموده ایم عاشق راه او شویم....

بارها شده است که تلاش نموده ایم با اعمالمان اثبات نماییم که:آری ما عاشقیم...

اما گاهی و فقط آنی نیاز است که:

سقوط کنیم....(تاریخ کم از این نوع سقوط ها سراغ ندارها)

 

این سقوط دلیل دارد.

دلیلش ممکن است:اشتباه گام برداشتن باشد ،شاید فهم اشتباه از عشق و شاید کم بودن اطلاع از چگونگی ابراز عشق باشد....

 

کتاب چهل حدیث ،امام خمینی (ره):

 

"...اولین شرط مجاهده با نفس و حرکت به سمت خدا:تفکر است..

...منزل دیگر بعد از تفکربرای انسان مجاهد:عزم است....

عزم:بناگذاری و تصمیم بر ترک معاصی و فعل واجبات....

...امور لازم برای مجاهد:مشارطه ،مراقبه ،محاسبه می باشد.."

 

ای امام عزیز تر از جان من در حالت هنگ به سر می برم ،آخر باید تمام این کارها را انجام دهم !!!!!

من نیاز به دلداریتان دارم ،ای پیر جماران....

و امام عزیز خطاب به بنده می فرمایند(چقدر با لیاقتم من)

 

"..بدان خدای تبارک و تعالی ؛تکلیف شاق بر تو نکرده و چیزی که از عهده ی تو خارج است و در خور طاقت تو نیست بر تو تحمیل ننموده ؛لکن شیطان و لشکر او کار را بر تو مشکل جلوه می دهند..."

 

ممنون عاشق ترین عاشق در پیشگاه احدیت.

 

                              حال پس از شناخت به ایمان می رسی

یعنی می شود !ای خدای خوبم که:

عامل شوم به علمم!

بدون غرور از علمم!بیشتر بکوشم تا برسم به تو!

با حرکت مستمر در راهت بمانم!

و در نهایت لایق دیدار شوم!!!!!!!!!!!!

 

وای خدای مهربانم....

 

چقدر راحت می شود ،تو را یافت.....

چقدر راحت می شود ، از عالم دون فاصله گرفت و به تو نزدیک شد.....

چقدر راحت می شود ،تمام هستی را در وجود کوچکمان بیابیم......

چقدر راحت می شود........

 

 

                    فقط کافیست عمل کنیم به آنچه می دانیم.....

                         

فقط کافیست اراده کنیم از هرچه نفرت داری ؛دل بکنیم و به هر چه دوست داری دل ببندیم...

                       

               فقط کافیست در راه حق احساس خستگی نکنیم.....

 

زیرا خسته شدن در راه حق ،

                                    نشان دهنده ی کم بودن ظرفیت است و

کم بودن ظرفیت ؛

                           عدم لیاقت را به اثبات می رساند.....

 

 

خدای خوبم!در تعقیب نماز عصر منقول از متهجد ،با سلول های بدنم فهمیدم:

 

فقط باید به تو پناه برد؛

یادم آمد زمان بچگیم را؛زمانی که از هر چه می ترسیدم ،به آغوش والدینم پناه میبردم....

از هرچیز دلگیر میشدم ؛شانه های والدینم آماده پذیرشم بود....

اگر خبطی می کردم و در حقشان ناسپاسی:

می دانستم باز پذیرای من هستن؛می دانستم مشتاقانه مرا به سمت خود می خوانند....

 

سپس یادم آمد که خود گفتی:

به شما نسبت به والدینتان ،مهربانترم.....

 

چون تو ما را آفریدی و

زمانی که از روحت در ما دمیدی ؛فرمودی :

                                                فتبارک الله احسن الخالقین

 

وای پس چقدر در نزدت محبوبم......

وای چقدر گرم است آغوش تو...

و چه خواستنی است پناهگاهت....

و چه سهل است یافتن پناهگاهت....

و چقدر خوب است که در پناهگاهت به روی همه باز است...

همه و همه

و برای توبه کاران ؛مزیت های ویژهای نیز در نظرگرفته ای....

 

وای که چقدر

                      چقدر

                                خوب است که چون تویی داریم......

 

 

                                      حسبنا الله ونعم الوکیل.....

 

اللهم عجل لولیک الفرج

پروردگارا!ما را جزو سقوط کنندگان قرار مده!

پروردگارا!ما را عامل به علممان گردان!

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حسبنا الله و نعم الوکیل


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱٧ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

 

 

 

 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

این جملات گویای زمان هایست که:

نیاز به تغییر احساس می شود

تغییر برای خوب شدن،خوب دیدن،خوب ماندن

تغییر برای بنده شدن

تغییر برای به سمت خدا رهسپار شدن

 

نمی دانم چرا این جملات در ذهنم تداعی شد و طوفانی در وجودم به پا کرد و

و برای فروکش کردن این طوفان ،به نوشتن رو آوردم......

 

شاید دلیلش ،ماه مبارک باشد

شاید دلیلش ،باز بودن تمام درهای رحمت خدا باشد

شاید دلیلش ،در زنجیر بودن شیطان باشد

شاید دلیلش ،خواسته ی قلبم برای تغییر باشد

تغییر به سمت دانستن

دانستن برای اوج گرفتن

اوج گرفتن برای بنده شدن

بنده شدن برای لایق خدا شدن.....

 

می خواهم  بدانم کجای این دنیای دون هستم و چه می خواهم!

بارها این را شنیده ایم که:

گام نخست ،خودشناسی است و شناخت خواسته هایمان و تواناییهایمان....

و این گام،گام نهادن در راه،تزکیه نفس است......

 

اما!اما!اما!

این گام.....

سخت است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سختیش فقط در این است که در این گام:

اراده ای نیاز است از جنس فولاد،اراده ای از جنس اراده ی یاران امام زمان.....(سخت شد نه!همه ی اینها با توکل حله..)

 

شایسته دیدم ،دعایی از الهی نامه آیت الله حسن زاده آملی  ،را بیاورم که برکتی به نوشته هایم دهد:

                     

الهی !چه کنم اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار....

 

پرودگارا !از تو میخواهم که  در این دنیایی که شناخت راه از بی راهه سخت است کمکم کنی....

 

در راه شناخت ،استفاده از تجربیات دیگران نشانه ی عقل آدمی است(توجه کردید:خیلی عاقلم من)

 

کتاب صراط نوشته استاد صفایی حائری(عین-صاد)صفحه ی36:

 

...جوانی بود که برای تحصیل آمده بود و طلبه شده بود....برخوردها و نظرهای گوناگون گیچش کرده بود که چه کند و کدام حرف را بپذیرد....

...یک روز صبح سر سفره با هم برخورد کردیم،او کلافه شده بود و می گفت:آخر ما نفهمیدیم چه باید بکنیم.....

 

به او گفتم:

تو کاری را انجام بده که مهمترین کار است

 . حساب کن امروز در جامعه ی تو چه نیازهایی است،

از پزشکی و مسکن سازی و راه سازی و و وتا بقالی و خیاطی تا تربیت و مهره سازی و سازماندهی و رهبری.

 

بعد حساب کن تو چه توانی داری و چه امکاناتی و چند تا از این کارها از تو ساخته است و شروع کن،آنوقت اگر گرسنه بودی می توانی از هر کجا برداری.

 

....تو اگر بخواهی مهره باشی می توانی پس از آگاهی به نقش خودت در هر شغلی و در هر دسته ای نفوذ کنی

و اگر بخواهی مهره ساز باشی ،دیگر فرصت نداری جز آنکه بار بگیری و بار بگذاری.

 

.............مساله اینست که در این محدوده ها نمانی و باز حرکت کنی......

 

 

دوستان مهره سازم دیگر فرصت نداریم.....

دیگر فرصت نداریم:

        انشاالله ظهور آقا نزدیک است

                                                پس برای آنکه لایق یاریش باشیم برخیزیم

 شاید 312 یار آقا آماده باشد و فقط انتظار من را میکشد.....

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

پروردگارا !لیاقت بندگی را نصیبمان فرما!

 

پروردگارا!ما را از دعای امام زمان بی نصیب نفرما!

 

پروردگارا!در حرم ولایت ،ذوب شدن را نصیبمان گردان.

 

 

اصلاحیه

ابتدا از حضور حاج آقا نقوی قدردانی می کنم که وبلاگ بنده حقیر را قابل دانستن و با حضورشان

باعث برکت به وبلاگ و ذهن بنده شدید.

و در نهایت از تمامی اهالی سریش آباد عذرخواهی میکنم که در سفرنامه7 به علت کمبود اطلاعاتم سیریش نوشته بودم.

و بازم حاج آقا نقوی ممنونم از راهنماییتان و تمنای دعا داریم تا با انفاس حقتون خدا عنایتی به ما فرماید.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: تغییر


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱٤ | ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

 

 

الیس الله بکاف عبده (زمر 36)

 

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست.....

 

هربار ،با خواندن این آیه تلنگری بر وجودم زده می شود......

و این سوال در ذهنم بارها تکرار می شود :

براستی خدا برای بنده اش کافی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بنده ای که کمال طلب است و روحش در کالبد جسمانیش محبوس شده است

و به دنبال راهی است که رها شود!

رها شود از این جسم که محدودش کرده است در مکان و زمان!

و خود را به هر دری می زند تا  بگشاید در این قفس زندگانی را

و پرواز کند به سوی نامحدودها و بیابد اصالتش را ،اصالتی از جنس خدا،

روحی که دمیده شد در این کالبد از جانبش،همواره او را می طلبد.......

 

اما

اما

این بنده گم کرده است مسیر پروازش را!

و به یمن رحیم بودنت در پرده دری و بی حیایی استاد شده است،

همواره عهدهایش را به فراموشی سپرده است!

 

 چون مشاهده کرده است:

لطف بی نهایت را نسبت به خودش را!

دیده است عشقت را نسبت به خودش

زیرا هربار که گناهی کرده است!

این تو بودی که عاشقانه صدایش زده ای و به او گفته ای:

باز گرد ای بنده ام!که مشتاقانه حضورت را در درگاهم می طلبم!

آری شاید این دلیل گستاخیم است!

زیرا می دانم توبه کار را دوست داری!(قابل توجه با دقت های عزیز:میدونم توبه باید واقعی باشه)

 

در آستانه ی ماه میهمانیت هستیم!

در این ماه انتظار زیباترین چیزها را از تو دارم!

زیرا وفاداریت در عهدهایی که قولش را داده ای بی نظیر و مطلق است و عین حق.

 

ای خدای خوبم!

قسمت می دهم به رحیم بودنت!

به رحمان بودنت!

 

که در این ماه مرا به آستان بندگیت درآوری!

در بی لیاقتیم شک ندارم همانگونه که در محبتت شک ندارم

و می چربد محبتت به بی لیاقتیم!

 

پس از میخواهم از درگاهت:

عبادتم آنگونه باشد که تو می خواهی!

زندگیم آنگونه باشد که تو می خواهی!

نگاهم،قلبم،روحم آنگونه باشد که تو می خواهی!

 

 

و درک کنم این آیه ات را:

الیس الله بکاف عبده (زمر 36)

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست.....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: الیس الله بکاف عبده (زمر 36)


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۸ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

یکی دیگر از اشعار

شوهر خواهر عزیزم:آقای انوش علیزاده

 

غم

نمی دانم که این غم از کجا است

یکی گوید که آن لطف خدا است

 

خدا خواهد که در یادش درافتی

ز یاد او درون چاه نیفتی

 

یکی گوید که آن درد جدایست

جدایی از دل و عشق خدایست

 

یکی گوید که آن ظلم گناهی ست

نشان لوح پاک و یک سیاهی است

 

یکی گوید دلیل آن همین است

وفا گم گشته اندر این زمین است

 

بگوید او اگر تو غصه داری

وفا گم کرده ای، چیزی نداری

 

زمین و آسمان و جان و هستی

همه از آن او، آنکس پرستی

 

بداده او زمانی باز گیرد

بدان وقتی که صورش ساز گیرد

 

فقط مهر و وفا پیشت بماند

بجز عشق خدا چیزی نماند

 

اگر هم غیر آن چیزی بماند

به روی آتش دوزخ نماند

 

بدان قلبت از آن غمگین و زار است

وفا گم گشته اندر این مزار است

 

وفا از کس ندیدم در زمانه

کجا رفته، کجا گشته روانه

 

کجا، قلب وفاداری که جویم

شمیم رحمت حق را ببویم

بدان ای آدم غمگین امروز

محبت شادی مردان دیروز

 

محبت کن تو بر دلهای خسته

نگو شیطان تمام راه بسته

 

نگو در شهر ما مردان سنگی

وفا زندانی دیوان بنگی

 

وفا در قلب هر کس خانه دارد

وفا در قلب ما کاشانه دارد

 

بدان قلب همه کاشانه اوست

مبادا بشکنی چون خانه اوست

 

 

 

تحلیل بنده ی حقیر:

 

کاملا شعر گویا بود

فقط می خواستم بگم:

محبت اساس دین ماست،

 

به این ننگریم که بقیه وظایف خود را انجام می دهند یا نه؟

مهم اینست ما وظیفه ی خود را به خوبی انجام دهیم و عبد خدا باشیم

 

خدا خدمتگزاری به بندگانش را از عابدهای خود خواسته است.

خداوند عاشق مخلوقاتش است،اگر ادعا دوستی خدا می کنیم،

دوست بداریم دوست داشته هایش را.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: غم


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۸ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

 

در آستانه ی ماه مبارک رمضان هستیم و زمان مناسب است برای ارائه مطالبی که برای من جالب آمد و از آنجایی که سعی در کشتن حس انحصارطلبی داریم آن را برایتان می نویسم:

 

در گام نخست:

بهتر است چشمان خود را به روی خود و امیال و آرزوهایمان ببندیم ؛و ببینیم چه چشمانی انتظار ما را می کشد،

چشمانی مشتاق دیدار ماست و بهتر بگویم منتظر بازگشت ماست که طبق حدیث قدسی:

اگر می دانستید که چقدر مشتاقتانم(خداوند) بند بند وجودتان هر آیینه از هم می شکافت.

 

آری الهی که هم قادر است وهم رزاق،هم باطن است وهم ظاهر،هم رحیم است وهم رحمان،هم تواب است وهم غفار و......

منتظر ماست پس بیابیم زمان حضورش را و

خود را لایق آن حضور نماییم.

 

کتاب صراط ،نوشته ی استاد علی صفایی حائری(عین-صاد):

 

...در آن شب سیاه.

که قلبم،در راه گلویم ایستاده بود.

به آن جلوه ی روشنایی رسیدم.

او در گوش صحبدم به من گفت:

تو هیچ گاه به خود نمی اندیشی.

اما به یک لیوان؟

بسیار....

 

او در جلوه ی طلوع به من گفت:

تو خودت را گم کرده ای.

گم شده ی تو در تو خلاصه می شود.

 

او در اوج نیم روز.

هنگامی که از من جدا می شود،

زمزمه می کرد،

خیال می کنی سراب ها تو را سرشار می کنند..؟

 

بین قلب تو،در راه گلویت ایستاده.

 

دل تو بوی مرگ می دهد......

 

 

....نامردهایی که از آدم آجر می سازند تا ساختمان هوس خودشان را بالا ببرند،پیش از این نمی خواهند که:

بیشتر بشنوی و کمتر بپرسی،فقط گوش باشی نه مغز.

مثل گربه باشی و بازتابی حرکت کنی و مثل میمون بشوی و بازی دربیاوری و این مسخ انسان است که از او بازیچه می سازد......

 

.....ناچاری که پیش از عمل؛خلوت و نظارت و شناخت و هدف و طرح و نقشه ای داشته باشی وگرنه

آبی هستی که به آسیاب دیگران می ریزی و این دستورات که:

لا تجعل رقبتک حبسرا للناس

از گردن خودت برای دیگران پل نساز که آنها برسند وتو بمانی.

 

....این عمق و پایه،جز با خلوت و نظارت تو تامین نمی شود.

 

...تو که تمامی راه را می شناسی ،در هر لحظه تکلیفی بیش از یک گام نداری.

 

...کسی که عشق رفتن دارد،زمین خوردن مانعش نمی شود،که تجربه می آموزد ،تجربه ای  برای درست رفتن.

 

 

الیس الله بکاف عبده.(زمر36)

 

انشالله ادامه دارد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ماه مبارک با طعم بندگی


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۸ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

پیامبر(ص):

شگفتا بر مومن!

خداوند هیچ قضایی بر او جاری نمی سازد؛مگر این که خیر او در آن باشد.

اگر گرفتارش کند؛کفاره ی گناهش است.

عطایش بخشد و گرامیش دارد؛عنایت بر اوست.

 

حرف دلم:

خیلی با خودم فکر کردم.......

چه چیز عبودیت است و چه چیز نیست........

الان فهمیدم که اگر چشماتو رو خودمون ببندیم و ببینیم چه چشمانی منتظر ماست ؛

عبودیت می کنیم.....

چون چشمان خداوند بی صبرانه ما را به سمت خود می خواند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: یا رب


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٧ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

 

 

بازم قطعه ای از اشعار شوهر خواهر عزیزم:

انوش علیزاده را تقدیمتان میکنم.چشمک

 

درد گمشده

درد ما کو تا که بی تابش کنند

تشنگی کو تا که سیرابش کنند

درد خود را ما همه گم کرده ایم

رو به درگاه دگر آورده ایم

 

درد ما در خون ما جاری شده

مثل آب و فکر آن ماهی شده

درد ما هم داخل یک کوزه شد

لذت ما لذت یک روزه شد

 

عاشقان با خون خود بازی کنند

با نگاه غمزه طنازی کنند

عاشقان زور و بازو و مقام

گرچه خاسر بوده اند عمری تمام

 

لیک از آن جذب و کشش چون غافلند

اندکی در راه معنی عارفند

ای عجب درد همه حیران شده

پشت صورت های محبوبان شده

 

لیک اگر صورت شود او برکنار

پشت آن صورت فقط بینی تو یار

یار ما در عمق جان پنهان شده

صورت اشیاء از او تابان شده

 

ما اگر دلها به اشیاء می دهیم

دل به نور پشت اشیاء می نهیم

پس نمی دانم چرا چشمان کور

در پی دلبر شود در راه دور

 

چشم من هم کور و نابینا شود

در پی زیبارخ دنیا شود

من نمی گویم که زیبایی بد است

جان من قربان زیباروی مست

 

چون که زیبایی ز او معنا شود

آنکه مست و عاشق دنیا شود

عشق او هم معنیش در خون اوست

حیف از آنکه گم شویم از کوی دوست

 

تحلیل شخصی بنده(سرکار خانم زهرا خندان):

خیلیامون دردامونو نمیشناسیم......

و به خاطر همین در درمانش مشکل پیدا می کنیم.....

بعضی وقتا هم  دردمونو می دونیم چیه،اما از نحوه ی درمانش بی اطلاعیم.....

بعضی وقتام همه چیزو می دونیم اما اراده درمانشو نداریم.....

 

در نهایت:

خدایا بی پناهم؛ز جز تو ،کس نخواهم

یاریمان کن.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: درد گمشده


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٤ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

هوالجمیل

 

به4محل از توابع شهرستان رود بار برای دیدار همرزم4ساله ی دانشجوییم آمدم....

اتوبوسی که  درآن سوار بودم ترکیبی جالب از مسافران را داشت:

خانواده ای 4نفره خیلی مذهبی(حداقل در ظاهر)

زن و مرد مسنی که برای زیارت آمده بودن

فامیل هایی که آنان هم مذهبی بودند

و خانواده ای پرجمعیت،از خاله و عمو گرفته تا مامانو بابا......

در کنار بنده مادری از همین خانواده با فرزند 2ساله شیرین زبانش حضور داشت؛

طبق معمول خواب بودم یا با این خانم حرف میزدم و با فرزندش بازی؛در حین بازی متوجه شدم:

مردمک چشمان کودک،تسبیح محبوب مرا(یادگاری از سمیرا که خیلی دوسش داشت)نشانه گرفته است!!!!!!!!!!!!!!

با خود گفتم:چه کنم ؟چه نکنم؟

یافتم؛

دستم را در کیف خود کردم و با هیجان تسبیح دیگری را برایش آوردم و کلی از آن تعریف کردم،

(به به به فکرم)مدتی با آن سرگرم بود،اما انگار چشمانش فقط با تسبیح من سیراب میشد و گویی میزان وابستگی مرا به تسبیح(دنیا)

می سنجید،من که اسیر و وابسته خود را یاتم و برای سرپوشی بر روی خصلتم:

گوشیم را بهش دادم و آهنگ برایش گذاشتم:

سخنان کودک با امام زمان(کلی خوشش آمد)و مولودی امام رضا توانستم فکرش را از روی تسبیحم بردارم(هورا)

مادرش آهنگ ها را از من خواست؛من نیز سو استفاده گر ،مداحی های تاثیرگذارم به او دادم،

(جالب بود بعد شنیدن قسمتی از مداحی ها اشک از چشمانش جاری شد.....)

اینبار دیگر تسبیح را از مقابل دیدگانش پنهان نمودم.....

 

رسیدم به پل تتکابن(نه تنکابن)،مکانی در بزرگراه و منتاظر دوستم ماندم:

آخر بزرگراه جای انتظار کشیدن است،آنهم برای یک دختر....

(اما به قول یکی از دوستان:هیچ کس به دختر تو گونی کار نداره)

اما به قول خودم:

گویی هاله ی نوری اطرافم را احاطه کرده بود؛ به نحوی که بدچشمان از دیدنش کور و خوش چشمان ...به علت کمبود این قشر در بزرگراه کلماتی نیافتم(کلا این تیکه مزاح بود)

 

همرزمم آمد و با هم به سمت یکی از زیباترین نقاط گیلان رهسپار شدیم.

و چه خوش موقع حضور یافتم:

زیرا برادر گرامیشان ،نماینده ولی فقیه در سیریش نیز حضور داشت،

به خا نه شان رسیدیم:

خانه ای سرشار از صمیمیت،مهربانی ،هیجان ناشی از حضور کودکان در هر سن.....

 

از ابتدا دیدار همرزمم؛بغضی را در گلویم احساس می کردم و هر چه بیشتر با هم حرف می زدیم ،وسعت می گرفت و

روحم نمی خواست دگر در کالبد جسمم باشد،

با هم به سمت امام زاده ای زیبا در بالای کوه رفتیم و در آنجا:

من گفتم گفتم و گفتم و دوستم شنید و شنید و شنید و بغضم دیگر توانایی ماندن در گلویم را نداشت،

و چشمانم توانایی نگه داشتن ،شبنم های ناشی از درد رو دغدغه را نداشت....

و حرف دوستم در پایان ،قوت قلبی بود بر دل زخمیه من برای عدم وحدت...:

وقتی به جایی رسیدی،به همه میگم:این دوستم بودا

وقتی پیشم هستی بهت میگم:

دوستتما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ممنون عزیزم.

 

شب به علت میلاد محبوبمان به مسجدشان رفتیم؛وقتی رفتیم خود را در مسجدی کوچک یافتم که صمیمیت مسجدیانش رنگ و بویی دیگر به آن می داد.......

با دخترکانی ساده دل آشنا شدیم که گویی هر کدام به دنبال گمشده ای میگشتن ،که  هر کدام با انتخابشان می توانند به عرش روند و بعضی ها به فرش........ به ما نیز بر می گردد که چه کنیم تا نقشی در جهت اوج رفتن آنها داشته باشیم.

 

من پر از علامت سوال بودم و موقعیت مناسب بازگشت از محل دوستمان تا رستم آباد را غنیمت شمردم برای تبدیلشان به نقطه.

کلی استفاده نمودم و چیزهای زیادی از این عالم آموختم اما زبانم قاصر و کلماتم بی هویت است در بیانشان اما

این جمله ای که اشاره میکنم مرا کلی در گیر نمود با خود:

جمله ی کلیدی در برخورد با سایرین:همه تونو دوست دارم..

دیگه اون زمون گذشت که با عقل و منطق صحبت می کردیم

الان همه قلبشون نیاز به مرهم داره و

باید بفهمن که خاطرخواشونی همین بعدش که به قلبشون راه پیدا کردی ،می تونی وارد وادیه عقل شی.......

 

مطمئنا در پستی دیگر به سایر گفته های ایشان می پردازم،چه کنم خیلی از خود گذشته ام(من مره قربان«به زبان رشتی یعنی قربونه خودم برم)

بعد از خداحافظی به سمت رشت آمدم و در راه به خیلی چیزها فکر کردم(وای دروغ شد به جمله ی :همتونو دوست دارم )

فکر کردم......

بعد از انجام کارم در رشت و دیدار سایر دوستانم و بحث هایی که جایش نیست بگویم.....

به تنکابن بازگشتم.

 

خداوندا!سپاسگذارم از سفر پربارم.

 

دوستانم!دوستتان دارم.

 

همرزمانم !به همرزم بودن با شما مفتخرم و

در آخر:

خداوندا!یاریمان کن که بمانیم در خطت و در راهت ثابت قدم باشیم

و شهادت در راهت را نصیبمان کن ،حکیممان بدار

تا سرباز باشیم و یار.

 

تمام.

 

راستی دوست عزیز و همرزمم!بازم میگم دست ماست.

فشاری که به حاج......آوردن ،از طرف نهاد بود....

نهادی که دست ماست.....

این میشه عدم وحدت....................


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سفرنامه پایانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٤ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

هوالحق

آمممممممممممممممممممممممممم....................سوال

سفرنامه آخرم رو بعدا می نویسم!

حوصله ی نوشتن ندارم......................

شنیدم در دانشگاهمون:

حجت الاسلام کریمیان

شخصی پر صلابت رو با فشار برداشتند

امیدوار شده بودیم به دانشگاه....................

راستی 3تا از دانشجویان بسییج دانشجویی در اردو جهادی جان باختن(برای شادی روحشان صلوات)

تمنای دعای فرج از همگی

آقا بیا!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۳ | ٧:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

هوالمحبوب

 

به جمکران رفتیم.....

 

نمی دانم چرا؟

ولی انگار،قلبم ،روحم ، زودتر از جسمم به آنجا رسیده بود!

 

در راه یادم آمد!

بهمن ماه را! اردو جنوب89بسیج دانشجویی دانشگاه گیلان را!چه هفته ی پرشوری!قلب

یادم آمد اروند کنار را!با خروشش؛طغیانش و باران شدیدش، گویی شب عملیات را تداعی می نمود !

یادم آمد شلمچه را!می شنیدم صدای غربت فرزندان زهرا(س) را که خطاب به ما می گفتند:

چرا آرمان های ما را به فراموشی سپردید؟

چرا انتقام سیلی مادرمان را نمی گیرید؟

چرا امر به معروف کردنتان و نهی از منکر کردنتان به جای برای خدا بودن،برای خوشایند سایرین است؟

چرا ولی را تنها گذاشتید؟مگر ندیدید که ما برای ولایت جان دادیم (بهتر است بنویسم جان یافتیم)؟

چرا قرآن محدود به کنج خانه هایتان شده است؟مگر تمسک ما را به آن ندیدید؟

چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادم آمد فکه را!مکان خواستنیم!مکانی که نمی خواستم ازش جدا شوم اما ،آنجا ماندن، لیاقت می خواهد!که من.....

یادم آمد دوکوهه را!آن ..............................

یادم آمد دهلاویه را!یادم آمد:

عهدی که همراه همرزمانم بر سر مزار شهیدش بستیم که:

مراقبت کنیم از چشمانمان!و بیاموزیم هر چیز و هر کس ارزش دیدن ندارد!

(مسئولیت پذیربودنم هم یادم آمد که در اتوبوس یا نقش راوی(از نوع ..)ایفا می کردم یا در حال خواب و مسئولیت اصلیم که تدارکات بود را به ورودی ها می سپردم تا آنها اجر عظیم را ببرند(بابا ایثارگر«خطاب به خودم)خوشمزه

(یادته خاله)

 

وقتی به جمکران رسیدیم:

 

یا صاحب الزمان!

یادتتان می آید مرا!

یادتان می آید آه وناله هایم!

یادتان می آید تمنا کردنم را برای خوب بودن،چون غافل بودم که باید خود بخواهم!

 

 

دارم میام باز ؛به سویتان؛اینبار با کوله باری از گناه!و شرمساری از روی همچون ماهتان!

با هر قدمی که در صحنتان می گذاشتم و نظاره می کردم سیل مشتاقانتان را!

انگارهمگان گونه های مرا اشاره گرفته بودند تا سیلی زنند مرا!تا شاید بیدار شوم از خواب غفلت!

 

یا امام زمان!

نمی دانم با چه آبرویی ،پا گذاشتم در جمکران؛قدمگاه منتظران قائمتان!

جای بال های فرشتگان، بر روی این قطعه از زمین ،خودنمایی می نمود؛

 

اما شاید !چون به رحیم بودن خالقم آگاه بودم و میدانستم شما نیز نشانی از رب دارید:خود را نباختم و آمدم!

 

شاید شنیدن آن متن در گوشیم به من جسارت حضور را داد که می گوید:

یا صاحب الزمان!حالا ما بیایم ،بگیم آقا غلط کردیم،ما رو تحویل می گیری؟

من از طرف آقا میگم:

مگه من غیر شما کسی رو هم دارم!کسی جز شما در خونه من می آد!

خوب آقا ما می ریم یک دفعه بد میشیم؛نمی دونم چه مرگمه،که از این مجلس میرم بیرون خراب میشم؟

آقا میگه:

باشه باشه ،بازم عذرخواهی کن،من هستم!بازم هواتو دارم!

یه وقت غم نیاد تو دلت!که بدی کردم و دیگه امام زمان تحویلم نمی گیره!

بابا من به تو نزدیکم؛تو احساس کن؛من بهت نزدیکم همه چی حل میشه........

 

یا صاحب الزمان!می دانم یارانی منتظر می خواین!

یارانی با ویژگی های خاص!

راست شو بخواین از نظر تئوری ویژگی هاشونو خوب می دونم!

اما!

عمل کردنش؟!؟!سخت! نمیشه گفت، چون طبق فرموده ی پیر جماران:

خداوند،چیزی خارج از توان بندگانش نمی خواهد،پس تو ای بنده تواناییش را داری!(2باره مفهومی گفتما)

 

یا صاحب الزمان!

یادم می آید!وقتی از جمکران برمی گشتیم و من داشتم تو اتوبوس حرف میزدم و از شما می  گفتم:

اکثر بچه ها گریستن!و دیدم درچشمان تک تک  بچه ها ،عشق ظهورت را!

اما چشمان پرگناه من!حرفی دیگر میزد!

یادم می آید زمانی که دختری در خوابگاه از مشکلش در دوستیابی در خوابگاه با من درد و دل می کرد و بعد از کلی صحبت،دلم را آرام نیافتم

و وقتی از شما گفتم (،من که لایق یاد شما افتادن نبودم،خوش به حال آن دختر که شما به خاطر او به یاد من گناه کار آمدید،و خوش به حال من که به یادم آمدید)وقتی گفتم تو هم می توانی یارش باشی ،کافی است باور کنی؛

رها شدنش از بند را دیدم و کوچک شدن مشکلش را فهمیدم

اما این من بودم که اسیر بند بودم!

 

زمانی را یادم می آید که از یک بحث2ساعته خسته و کلافه شده بودم اما بازم یادآوری شما به بحث خاتمه دادو تاثیر گذاشت.......

 

اما من!

شما!بهترین راه را نشانم داده اید و تابلوهای راهنماییتان در قرآن به صورت صریح آمده است و

چراغ ورود ممنوع بسیار قرمز است و نمایان

اما من!

 در پی بی راه ه هستم!!!!!!!!!!

 

دیگر هیچ نمی گویم ؛

نمی توانم بگویم :از قم،حضرت معصومه و کوه خضر و خانه ی صمیمی دوستم!!!!

همین بس که:

بسیار بسیار بسیار عالی بود......

 

می شود چیز دیگری بیفزایم:

 

پس می گویم:

می دانم ای صاحب الزمان از معشوقت رنگ و بویی گرفته ای!

و تواب بودن و بخشنده بودن را بسیار عالی فرا گرفته اید(به علت کوتاهی من شیعه)

پس:

    اگر من باور کنم که می توانم یارتان باشم!

   یارتان هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

می دانم که می گویید:

بنده باش و عبودیت کن یارم هستی!

 

پس بی صبرانه منتظر:

طنین انداز شدن بانگ ظهورت هستم.

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

به4محل از توابع شهرستان رود بار برای دیدار همرزم4ساله ی دانشجوییم شدم....

 

ادامه دارد......


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سفرنامه6


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

به نام یاری دهنده آدمیان

 

پس چرا نتیجه ای حاصل نمی شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

قبلا نیز عرض کردم :مامور به تکلیفیم  اما

مگر وعده ی خداوند حق نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر پیامبر خدا جز حقیقت چیز دیگری میگوید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر در قرآن نخواندیم با وحدت به اهداف میرسیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر پیامبر نفرمود:از کم بودن نفراتتان نهراسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر طبق روایات و سنت ما این نیست که:اگر نیت ها را خالص برای خدا کنید،نتیجه حتمی است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خوب قبول،درکش سخته!مصداق می آورم:

 

8سال دفاع مقدس،هیچ نداشتیم(از ابزارآلات جنگی می گویم)اوایل که ملعون و خیانتکاری به نام بنی صدر با جنایاتش همگان را شگفت زده نمود!!!!!!!

اما رزمنده ها ، بچه های جنگ :وحدت داشتند حول محور ولایت،

نیتشان خالص برای خدا بود،

حسینی و زهرایی بودنشان به همه اثبات شده بود و......

نتیجه چه شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پیروزی با حزب الله  بود.تشویق

 

خوب یا ما وحدت نداریم ؟ یا نیتمان خالص نیست؟یا؟؟؟؟؟؟سوال

 

در جلسه هر کدام از روحانیون؛دریایی از علم هستند و به حق عمل کنندگان به علمشان!

بنده حقیر نیز کاملا حرفهایشان را قبول دارم اما چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

 

در همین افکار بودم که نوبت به رای گیری شد!وای چه حسی!

در قیامت برای این رای هایم از من سوال می شود!(گناهانم به کنار)چه حس دهشتناکی!تعجب

 

در جلسه،هر از چند گاهی دستم به سوی گوشیم می رفت تا پیامی دهم به یکی از همرزمانم که برایم پیامی دلگرم کننده بفرستد:

اما به خود آمدم و یاد حرف هایم به دیگران افتادم:

آرامش دهنده ی واقعی خداست، آرامش دهنده ای جز خدا وجود ندارد و....

آنجا به خود نهیب زدم:

عالم بی عمل!!!!!!!!!!

پس عمل کردم به آنچه میدانستمفرشته

 

10ساعت جلسه با کسر3ساعت ناهار و نماز واستراحت به پایان رسید.

 

وقتی از دفتر نهاد خارج شدم؛موسسه امام خمینی را دیدم؛موسسه ای که تمام امیدم در این جهان پرتلاطم است؛و هر روحانی که از آن خارج می شود نمونه ای کامل از سرباز جنگ نرم است و.....

 

به سمت خانه ی همرزم عزیزم روانه شدم،در بین راه به شهر قم خوب نگریستم:

به راستی دلیل آرامشش چیست؟

جمکران ،حرم مبارک خانم معصومه(س)،کوه خضرش

دعای روحانیونی عظیم الشان همچون آیت الله مصباح ،حاج آقا میر سپاه ،حاج آقا پناهیان و.....

مرکز علم بودنش،علمی حقیقی از جانب خالق احدیت

محجبه بودن اکثر بانوانش(کاری ندارم با دید بودنش بیا بی دید بودنش) و مثبت بودن ظاهر آقایانش و....

 

به خانه ی همرزمم رسیدم؛دیشب دیر وقت بود و گذرا خانه را مشاهده کردم

چه خانه ای!!بر روی دیوارانش عکس حضرت آقا خودنمایی می نمود و خانه ای که در آن مادری حضور داشت:

از جنس نور؛از جنس ایثار؛از جنس کوه

تربیت 4 فرزندش که هرکدام نشانی از یاران امام زمان(عج)داشتند ،دلیلی بر بینش عمیق این مادر است؛

چقدر هم صحبتی با مادری این گونه لذت بخش و شیرین است و من چقدر استفاده نمودم از مادری که:

عملش چشم نواز و علمش دل نواز است.قلب

 

برادر زاده ی همرزمم!چقدر شیرین است فاطمه خانم 6ساله!با هم بسیار بازی کردیم و درس های فراوانی از او گرفتم؛

کودکی که افکارش بزرگ بود و سخنانش نشان از تربیت بسیجی وارش می داد.

چقدر لذت بخش است بازی با این کودک(فاطمه خانم کوچکتیم)هورا

 

به جمکران رفتیم.....

 

ادامه دارد......................

 

راستی دیشب برنامه 7 خیلی حالمو گرفت!!!!!!!

راجع به فیلم ورود آقایان ممنوع بود!

قسمتی از فیلم دلم را شکست:

زمانی که رضا عطاران وارد دفتر می شه و مدیر(ویشگا آسایش) اونجا تنها بود

در رو عطاران باز میذاره مدیر خطاب به عطاران میگه:

از من می ترسید؟

عطاران:

نه

مدیر:

منم که از شما نمی ترسم پس درو ببندید.....

این یعنی چی؟

مگه اسلام همینو ازمون نمی خواد؟

 

ای خدا !کاری کن که حمایت از دینت کنیم بدون هیچ ملاحظه کاری(اصلا منظورم وزیر فرهنگ و آقای ضرغامی و.. نیستنا)نگران


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سفرنامه5


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.