نمیدانم چرا؟

چرا امشب دلم ، اینقدر دلتنگ شهداست؟

شاید صدباره دیدن "خداحافظ رفیق" تلنگری شد بر قلب زنگاربسته ی من!

شهدا!

دلم گفت:

که بگویم ،بنویسم!

میدانم که:

قلمفرسایی می نمایم در برابرآن عظمتتان

 

 

*آخر من ؛ دلم را با ملات بی توجهی بالا برده ام و

                                                                          اما شما با یاد خدا!

 

 رسیدن ما تا شهدا : نه گفتن به گناه است
رسیدن شهدا بخدا : بله گفتن و  لبیک به خداست

و این ، باز، منم که:

هرگاه پای خود را بر پدال ماشین دلم میگذارم...

نمی دانم چرا ؟

چرا وارد خیابان تنهایی از نوع خدا و ترافیک ازنوع خواسته های ....می شود....

 

شما با گاز خردل و...شیمیایی شده ایم و

من با گناه و معصیت..

آنجا شما را با تیربار میزدند و

اینجا حامیانتان را با گلوله های  ناسزا به رگبار بسته اند....

 

آری آنجا آرپیچی جنسش آهن و فولاد بود

اما در اینجا جنسش شده فساد و بی بندباری....

 

آنجا همه بدنبال خریدن بهشت بودن

اما اینجا همه بدنبال جاه و مقامند

 

آنجا منفعتشان را فدای هم نوعانشان میکردند و

شما براستی مترجمان حقیقی ایثار خدا بودید..

اما اینجا شعار عدالت را دستمالچه ای کرده اند برای پاک کردن گند های درونیشان و

اینجا بو می دهد

بو میدهد...

بوی ریا...

 

بوی

نه ،خدا نکند استشمامش کنیم !اما

هشدار میدهم

 

**بوی امام کشی می آید...

 آنجا شما حرفتان حرف ولیه زمانتان  بود  

اما اینجا ولیمان را با خط کش منافعمان اندازه میگیریم.....

خط کش منافعمان**

 

وای....

نمی خواستم عذابتان دهم...

اما

در این شهر شلوغ می ترسم

گم شوم ...

می ترسم

غرق شوم....

 

اما می دانم دستان پرمهرتان را از من دریغ نمی دارید....

 

*چشم

چشم

تمام سعی خود را می کنم که:

دلم را بدست آقای خوبیها ، منتظر منتظران بسپارم

تا دلی نماند که دراین غربت بگیرد......*

 

خدایا!ما را پیرو شهیدان احمد کاظمی،حسن باقری،املاکی،محمدبیگلو،ابراهیمی،شیرودی،علمدار وشهریاری و....وشهید مطهری و بهشتی ...قرار بده.

 

و نحوه ی شهادت ما را مانند شهید مدق.

و مهم تر:

بندگی کردن است که هل دادنش با تو ای خدای خوبم....

 

یا زهرا(س)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خداحافظ رفیقشهدا , ولی فقیه-بندگی , شعار عدالت , شهیدان احمد کاظمی،حسن باقری،املاکی،محمدبیگلو،ابراه


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

احوال الدنیا تتبع الاتفاق

و احوال الاخره تتبع الاستحقاق.

اوضاع و احوال دنیا تابع اتفاق است.

و اوضاع و احوال آخرت تابع استحقاق.

امام علی(ع).غررالحکم:2036

 

دیگر کافیست!

به خود میگویم...

خسته ام از

نداشتن پا و داشتن زبان گویا!

نباید بگویم اما:

خسته ام از

شیعه ی اسمی بودن!

می دانم!می دانم

برای شناختنت امام عشق باید ابتدا

"از خود گذر کنم"

آخر مگر می شود برای رسیدن به باغی زیبا در آنسوی پرچین از پرچین گذر نکرد؟

می خواهم اما شاید براستی نمی خواهم!

چون:

"تنها خواستن رسیدن نیست بلکه

با دل خواستن و با سر دویدن رسیدن است"

بارها در کوچه های تنهایی و دلواپسیم گله کرده ام

از....

جرات گفتن ندارم اما

از تو ای خالق مهربانیها و

هربار برای گذر از این کوچه ها به دست فراموشی سپردم

آغوش گرمت را که پذیرای من بود...

این تو بودی که بارها گفته ای

فقط از شما تقوا میخواهم فقط تقوا

اما

هر بار نفس سرکشم

آرزوهای دنیایی

حب مقام و

دوسیابی آنهم از نوع شیطان

مرا زمین گیر کرده است....

اما با تمام عشقم نسبت به تو

از تو میخواهم:

"برسم به درجه ی شهادت

آنهم از نوع شهید مدق"

یا حسین(ع)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: اوضاع و احوال من / دنیا / آخرت چگونه است؟ , شهید مدق , غررالحکم


تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ | ٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

ساعت حدود 21

تاریخ : بیست/ دی /جهاد اقتصادی

اینجا مجتمع یاوران مهدی است ، چندقدمی جمکران.....

 

نمی دانم چه طور اسکان یافتم !می خواستم زودتر به "قدمگاه عشاق" بوسه زنم؛

با دوستم رهسپار جمکران شدیم.

هنگامی که از درب مجموعه خارج شدیم ،

گنبد آبیت نوازشگر چشمانم بود ،

به راستی آسمان ،رنگ آبیش را از تو وام گرفته،

و این دلهای عاشق است که با دیدن رنگ آسمانیت مشتاق پرواز می شوند و مقصدشان را تو نشانشان میدهی:آری قرب الهی آخر خط میباشد.

 

سلام آقا!صدایم آشناست؟

بله خودم هستم!بنده ی گنه کار و آرزومند....

آرزومندم! زیرا چندماه پیش در همین مکان عهد بستم اما...

امان!امان از بوی شهر که شامه ی مرا پر کرده است از بی دردی!

امان!امان از حب دنیا که مسبب فراموشیم است...

 

مهدی جان!می بینی چشمان شرمسارم را

وای نکند چشمانم بی حیا شده باشد!

نکند دیگر غم دوریت در آن منعکس نشود!

نکند......

 

صدایی مرا به خود می آورد.

مادری مسن!

"می شود مرا به آنسوی خیابان ببرید؟"

وقتی هم قدم می شویم،عظمتی دریافتیم که خاصه مادر شهداست!

و دستانشان چه خوش جایگاهی است برای بوسه های ما تا شاید شفاعت شویم...

وای چرا قلبم راه گلویم را بسته؟

و با حرف آخر مادر دیگر،قلبم تکه تکه می شود و چشمانم بارانی!

و حرف مادر:

"من شما بسیجیان را دوست دارم چون جایگاه پسر شهیدم را پرکرده اید"

 

آخر مادر اگر می توانستم خلا خاک نشینان افلاکی را پر کنم،

دیگر امامم فریاد بر نمی آورد که:

"این عمار؟

و......

بگذریم"

 

وارد قدمگاه عشاق می شویم،

سنگفرشت از چه جنسی است؟که اینقدر لطافت دارد!

آه یادم آمد ؛بال فرشتگان است که محافظت می نمایند از گام های یارانت!

می دانم باید مراقبت کنم تا پاهای پرگنه ام خراشی بر بال های عابدتان ایجاد ننماید..

 

هرچه بیشتر به مسجد نزدیک می شدیم !

این حرف عزیزم ،بیشتر آزارم میداد،که میفرمود:

"خسته ام از دنیا!

آخر مردم ،امام زمان را برای خودشان می خواهند و کسی نیست او را برای خودش بخواهد."

 

وقتی کمی در  وجودم تدبر کردم...

وای خدای خوبم!نکند امامم را برای خود بخواهم...

آری منم تو را برای خود میخواهم...

*دلم نه برای اشک هایت می سوزد و

نه تاب دلم برای اینست که بیابی

تا انتقام سیلی مادرت را بگیری...*

 

آری می خواهم بیایی تا رهایم کنی

                                             از رنج هایم...

 

به امید آنروزی که

                     تو را برای خودت بخواهم...

که اگر این شود

                   تو را خواهم دید

                   

                                       تو را خواهم دید.

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جمکران


تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

تا دلم غافل ز مولا می شود.

پای من سوی گنه وا می شود.

تا مرا نفسم به ذلت می کشد.

مهدی زهرا خجالت می کشد.

کار من تنها دل آزردن شده.

کار مهدی خون دل خوردن شده.

روز و شب گویم به خود با واهمه:

من چه کردم با عزیز فاطمه؟

من چرا هرگز نبودم یاورش؟

من چه گویم در جواب مادرش.....................؟

 

انشالله ازسه شنبه میرم قم.....

چندروزی نیستم....

اما

دلم خیلی تنگه.....

خیلی.....

دیشب یه کاری کردم و یکی از دوستام در جوابش گفت:

انشالله هم نامت شفیعت شه....

کلی دلم شکست...

من که حتی یکم بنده نبودم که انتظار چنین شفاعتی رو داشته باشم...........

اما کلی از دعا خوشم اومد...

پس:

انشالله هم نامم شفیع همه ی شما باشه.

یا زهرا(س)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: یا فاطمه الزهرا(س


تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

طوق بردگی ،بر گردنم سنگینی میکند...

قفل سترگی از جنس حصر فکری به آن نصب شده است..

 

چگونه از آن رها شوم...

آخر جامعه ی اطرافم را مینگرم...

چه می گویند؟؟؟؟؟

 "مهم ذات و دل می باشد که باید مانند گوهری پاک بماند...

خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. پس زیباییت را ،به همگان نشان بده اما فطرت پاک خود را، حفظ کن!!!!!!

مگر نمیبینی افرادی با آن پوشش چه کرده اند؟آنها بدتر میباشند!....

و...."

 

نداهای افراد جامعه را میشنوم...

اما ندای وجود خود را چگونه خاموش کنم؟

زمانی که می گوید:

 

"چرا به عنوان جنس میخواهی در جامعه حضور بیابی؟

چرا زیباییهای باطنت را نمایش نمیدهی؟

مگر نمیدانی:

قالب برای نشان دادن باطن مهم است...

مگر عقلت اثبات نکرده است:

جای گوهر در گنجینه است...

مگر عرفت نگفته است:

برای نشان دادن ارادتت به معشوقت ،مطیع فرامینش باش...

مگر

مگر

...."

 

دیگر خسته شده بودم...

خداوندا!تو را به بی بی دو عالم!قسمت میدهم که نشانم دهی چگونه عشقم را به تو نشان دهم...توانایی مخالفت با جامعه و اطرافیانم را ندارم...بالاتر از آن با حس خودنمایی و زیباپرستیم چه کنم....

تو خود میدانی...مرا تربیت کن...واگذار میکنم خودم را به تو....

توانایی نه گفتن را،نه گفتن را،  به من بده...

 

جنوب88

وای راویان چه می کنند:

حجاب حجاب حجاب

سیاهی چادر تو از سرخی خون شهدا رنگین تر است...

..

گذشت و توانایی یافتن ،نه بگویم. اما با زبانی الکن و نه کاملا با اراده و فریاد بلند....

 

مشهد88

نماز صبح20اسفند ماه در حرم آقای غریب نواز..

چه می گویی روحانی:

"زمین فوتبال را در نظر بگیرید با دوربین از قسمت بالا میشه تشخیص داد اعضای هر تیم رو ،چون رنگ پیراهنشون مشخصه...

حالا تصور کن خدا از بالا یه دوربین داره و میخواد یارای امام زمانو مشخص کنه....

فکر کن....

با این تیپت در کدام دسته ای؟"

 

خدایا با من چه میکنی....

چشم چادر سیاه را انتخاب میکنم

اما همه مرا به کم کردن سرعت در اثبات بندگیم به تو دعوتم میکنند...

با اینها چه کنم...

میگویند افراط نکن...مگر افراط است؟؟؟؟

یعنی فعلا زود است...

دیگر طاقت ندارم...

خودت نشانم بده...

اواخر فروردین89 بعد از نماز شب و کلی درد ودل..

نوبت به باز کردن حجتت ،زبان گویایت میرسد...

 

آیه ی 55 سوره ی احزاب...

 

حجت تمام شد و

 

تاج بندگی را جایگزین طوق بردگی ....

فعل مفرد نمی توانم بیاورم

چون من

سرعت و سبقت را از شما میدانم نه...

 

و چه لذتی دارد تاج بندگی.

 

یا زهرا(س)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جایگزینی تاج بندگی به جای طوق بردگی


تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ | ٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()

شخصیت زده شده بودم.....

 

شخصیت؟؟

آری!ذهن بیابان گردم ،مرا به سوی بردگی کشانده بود....

 

بردگی دنیای برهنگی....

 

در  بازاری آزاد که زنان ،کالاهای مشترکی هستند در آن

اما نه تمامی زنان ..

بلکه، زنانی که برهنگی و جذابیت های ظاهریشان را ،دلیلی بر قیمتی بودنشان یافته بودند...

 

و من

در این بازار به دنبال شخصیتم بودم و غافل از آنکه این بازار اجناس عاری از ارزش دارد و

روحی که از جانب اوست به خلیفه ی خدا شدن ،مشتاق است و

طاقت ماندن در این بازار را ندارد...

 

دیگر بازی را شروع کرده بودم و تماشاچیانی را نظاره گر بودم که فقط برای چشم نوازیشان  آمده بودند..

 

پرده ای ضخیم بر دیدگانم زده بودم و خودم را به حبس ابد محکوم کرده بودم و...

 

ولیکن..

 

شور رفتن در قلبم زبانه میکشید و حرص رفتن داشتم

این بازار را لایق جسم و روحم نیافتم و

پرده ممانعت را گسستم و دیوار حبس را شکستم..

نه..

این توانایی را بنده نداشتم چون قلیل البضاعتم

پس...

نفس حقی از جانب خالق احدیت مرا به این مسیر روانه کرده است

شاید 9دی و اشک هایی که برای ولایت ریخته بودم و

شاید جنوب و شهدا و

شاید امام غریب نواز و

شاید.......

 

و اکنون  کمتر از2سال عظمت ملجا امنم را یافتم

 

آری

میبوسمت ای ملجای امن من!

 

چه چیزهایی که به من نداده ای....

 

این عظمت را از کجا یافته ای؟

 

تو را به مادرمان زهرا (س) نسبت داده اند!

و من از تو یافته ام ، زیباییهای بندگی را!

با تو،دیگر به بن بست نمی رسم و

 

از رنگت:

دانایی ،تقدس و اقتدار

هیبت و عظمت و

 شرافت و نجابت یافته ام...

 

با تو به این رسیده ام که:

                             اسلام، دین فطرت است.....

 

 

*وقتی احترام به زن ،زیبایی های ظاهری و جاذبه های جنسی اش باشد ، این مدت احترام تا وقتی است که او زیباست.....

و دائما باید تلاش کند تا خودش را به مردها  نشان دهد که "من هنوز زیبا هستم به من توجه کنید"

در حالیکه

          در فرهنگ اسلام ، زیبایی اصلی در زن و مرد زیبایی روح آنهاست.

رحیم پور ازغدی*

 

یا زهرا(س)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: میبوسمت ای ملجا امن من


تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٩ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مدعی عاشق ولایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.